تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها










فقط یکیست

هرچه زیباست !

ببین:

یک ماه ... یک خورشید ...

یک پدر ... یک مادر ...

یک تولد ... یک مرگ حتی !

یک قلب ... یک عشق !

همین ...

فقط یکی ...

نقطه !

+ نوشته شده در  شنبه 14 شهریور1388 ساعت 9:29  توسط جاوید  | 


پسرک
در سرما
در خیابان آدامس می فروشد !
و تو بی اعتنا از کنارش می گذری ...
او با چشمانش تو را دعا می کند
و تو او را نفرین !
و
چه ساده می شود از کنار زندگی گذشت ...!
+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388 ساعت 12:38  توسط جاوید  | 


آسمان آبی تر می شود ...

و من هنوز از دریچه انتظار اندکی هوای اضافی دارم !

نمی دانم از چه رو با آبی تر شدن آسمان غروب غمگین می شوم … آسمان همیشه تیره ی ساعت هفت غروب که ماهش آنقدر باریک است که گاهی باید دنبالش گشت !

دریچه هنوز هوا را از من دریغ می کند آنقدر که ناچارم برخیزم و کنارش بایستم ...

آن بیرون… پایین… زیر این ساختمان بلند… چقدر آدم هست… چقدر ماشین و چقدر چراغ روشن…

کنار دریچه می ایستم... هوا را از یاد می برم و گرم شمردن آدم ها می شوم! کلافه ام از این همه آدم که همدیگر را نمی بینند… می بینند … امّا خوب نمی بینند! به هم نگاه نمی کنند… نه به همدیگر و نه به من که این بالا زیر نور ماهی که معلوم نیست کدام طرف آسمان جا خوش کرده چشم به دور دورها دوخته ام…

چشمم از این همه نور اضافی و این آدم های شتابان خسته می شود…

نفسی عمیق در خلأ می کشم !

پشیمان از نگاه ...

پشیمان از هوا ...

سوی اتاق بی ماه خویش باز می گردم …!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 22:57  توسط جاوید  | 


به کدامین گناه من را به برزخ بی نشان ابدیت فرستادی!

من را باکدامین انسان اشتباه گرفتی که به دنبال بهشتی گم شده فرستادی...

به من نشانی دادی که بویی ازنشان نمی داد

من را با بالهای فرشتگانت بفرست به آسمان...

شاید ببینی بی گناهی من از گناهم کمتر است!

این را من نمی گویم چشمانم فریاد بی صدایی می زند که گوش فلک را کر کرده است

من را به خیالهای نارس درخت عمل کشاندی

دیدی؟ آیا دیدی؟! چیزی جز مظلومیتم ندیدی!

دیدی چیزی جز بازی یک کودک سر به هوا با خاکهای زمینی نبود...

این بار من نمی گویم همان درخت بلند شاهد من است

ولی... نمیدانم!

شاید جنایتی حوا گونه مرتکب شده ام بی آنکه دستی درآن دخول باشد...

من رابکشان به جنون بندگی شاید بندگی شاهدی باشد برای جنایتهای حوا گونه ام...!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 22:55  توسط جاوید  |