سلام هم دانشگاهی.
از روز رفتنت زیاد نمی گذره. نه؟ چند روزه؟ نمی دونم...خیلی هم مهم نیست. مهم این است که نیستی. اولش باورم نمی شد. هنوز هم راستش نمی شود. چرا باید بشود؟ چرا باید این دیدار 5 دقیقه ات همچین بهایی داشته باشد؟ این انصاف نیست. به خاکت قسم که نیست.
هم سن بودیم. هم دانشگاهی. کسی چه می داند، شاید در روزهای یکسانی سر کلاس می رفتیم. ولی نه تو می دانستی و نه من. حتی ممکن است در عرض این دوسال بارها از کنار هم عبور کرده باشیم و حتی نگاهی هم به همدیگر نینداخته باشیم. بااین حال...
راستی هم دانشگاهی. ریاضی 1 را پاس کرده بودی؟ با کی برداشته بودی؟ فاطمه عظیمی؟ چند شده بودی؟ معدلت چند بود؟ تو هم مثل من مهر مشروطی روی پیشانی ات حک شده بود؟فیزیک1 و 2 را چکار کرده بودی؟ حتما این ترم می خواستی معادلات دیفرانسیل برداری. شاید هم مدار 1. ها؟
بگو ببینم، تو هم مثل من به اسب مکانیکی طبقه هم کف می خندیدی؟ تو هم با آموزش کل کل داشتی؟ تو مثل من زمستان ها از بادهای سرد قزوین می لرزیدی و تابستان ها هم از آفتاب پخته منگ؟ حالت از غذاهای سلف به هم نمی خورد؟ما عمرانی ها به قورمه سبزی می گفتیم علف پولو. شماها چطور؟ تو هم از گیرهای حراست شاکی بودی؟
تو هم آن روز در میدان نون القلم جمع شدی؟ تو هم فریاد زدی؟ تو هم پلاکارد علامت سوال در دست داشتی؟؟ پای حرف های دکتر موسی خانی نشستی؟ جلوی ساختمان عمران و معماری را یادت هست؟ یادت هست دور دانشگاه را دور زدیم؟ تظاهرات جلوی درب اصلی که حتما یادت مانده؟ راستی تو هم آنجا بودی؟
بگو ببینم قبل از اینکه گلوله له تو اصابتکند به این فکر کردی که جرمت چیست؟ به این فکر کردی که به کدامین گناه کشته می شوی؟ فهمیدی که چرا تو الات آن پایینی و من این بالا برایت می بارم؟ .... جوابش را خودم هم نمی دانم هم دانشگاهی...نمی دانم.
ولی از این به بعد هر بار که چشمم به ساختمان کامپیوتر می خورد دیگر بی تفاوت سرم را نمی چرخانم. دیگر به دانشجویان IT مثل سابق بی تفاوت نگاه نمی کنم. تو هنوز هم بین بچه ها هستی. هنوز هم در آلاچیق ها می نشینی. هنوز هم شب های امتحان بی خوابی می کشی. نه هم دانشگاهی! برای من تو هنوز نمرده ای!
نوشته شده توسط دوستم، کامران برادران از همان دانشگاه
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 ساعت 22:47 توسط جاوید
|