بی مقدمه حرف بزنم، سلام و این هم یه خاطره، از گذشتهها، جالبه، کودکی و چند ماه پیش
قبلن هم بیهوش شده بودم، همش چند سال داشتم، راستش نمیدونم چند سال، با آرش بودم، آرش تو یادته فکر کنم، ۵ سال داشتم ؟ یادته پرت شدم ؟ چی شد که من دیگه هیچی نفهمیدم ؟ فقط دیدم دارم میرم زیره آب و میام بالا،این آرش بود که این کار رو میکرد، چنتا سیلی هم منو زد یا بهتر بگم، میزد تا من هوش بیام، حس شیطنتم گل کرده بود، فکر کردم میتونم این کار رو کنم، یا بهتر بگم، دوست داشتم این کار رو کنم، و کردم، چه کاری، حالا بیخیال خوب، سرم چی شد، اصلن چرا ؟ فقط فهمیدم یا حس کردم که غلط خوردم و دیگر هیچ، بیهوش بودم، سرم به سنگ خورده بود یا بر اثر اصابت بیهوش شدم، آرش چن سالت بود اون موقع، دقیقن ۹ سال با من تفاوت سنی داری، ترسیده بودی، یا ناراحت، ناراحت رو مطمئنم، ولی ترس رو نمیدونم، ولی بهترین کار رو کردی، همیشه هوشمندانه حرف زدی و عمل کردی، تصمیم گرفتی و با موفقیت به سرانجام رسوندی، واسه همینه همیشه فقط با تو حرف میزنم، شاید دیگه خسته شدی،شایدم نشده باشی، نیستی به هر حال، مدتهاست حتی صداتو نشنیدم، این sms لعنتی، همش شده sms، آدم شروع میکنه نوشتن یه موضوع، همه چی رو با هم مینویسه، به هر حال، من هوش اومدم، راستی چطوری بود نمیدونم، چه زود هم سر حال اومدم، گیجیم هم زود برطرف شد، 5 دقه بعدش پریدم تو آب و شنا کردم، زرنگ بودیمااا
چند سال گذشت، چند روز از این ماه رمضونی گذشته بود، حدودن 6 ماه از ورزش نکردن من، چی شد یهو رفتی ورزش، فوتسال، اولش یه آمادگی پیدا میکردی، همینطوری رفتی، یعنی رفتم، مثل همیشه، زیرک، و سریع بازی میکردی با آرامش خاص، زودی خسته میشدی، ( اینا همه با خودم هستماا) ولی میتونستی مثل گذشته بازی کنی،فقط بعضی جاها کم میآوردی که اونم بعد از3 جلسه تمرین حل میشد، ولی الان به مسابقه بود، مسابقه بدون هیچ تمرینی، یادمه کتاب سیالاتم رو گذاشتم کنار و رفتم برای مسابقه، دوستم هنوز میگه من زنگ زدم، و کسی که منو زد هنوز میگه و حس شرم تو چشاشه، خوب همش یه اتفاق بود، دوست ندارم این چیزا رو بشنوم، عمد نزدی و تو نمیدونستی که قراره یه نفر دیگه هم بیفته رو من و از همه مهمتر دست من اونجوری گیر کنه! و تو که زنگ زدی، مگه میدونستی و از عمد زنگ زدی؟ بیچاره بابام، همش میگفت جاوید بیا با تو کار دارن
رفتم بازی، چند دقیقهای بازی کردم و تعویض کردیم، باز تعویض و من رفتم داخل زمین، یه دقیقه نگذشته بود، تنها دو نفر جلوم بودن، خوب رد شدیم و موند دروازه بان و کمی فاصله، سرعت گرفتم ( استارت زدم )، حالا چی بگم ؟ بوم که واسه منفجر شدنه، ولی بگم بوووووووم، یکی منو محکم از بغل زد، محکم خوردم زمین، خودشم افتاد، عزیزم اینجا فیلمای کرهای نیستااا، فوتساله، میان واسه توپ نه آدم، و افتادم و دستم گیر کرد، دسته راستم، خم نشد و ضربهای که بر اثر افتادن نفر پشتیم روی من و پرت شدنش وارد شد، و حس خورد شدن استخونام، خطا هم نگرفتن، آهای داور سوت بزن، و من بلند شدم و دستم رو گرفتم و گفتم بیاین، دستم شیکسته، بازی رو یه لحظه کنسل کنین، ای بابا، یکی گفت استخونت جا در رفته احتمالن، آخه ساعد هم مگه میشه ؟ بابا کمونی شده بودااا، زنگ زدیم خونه و ماشین اومد و رفتیم دکتر، آی که چه درد دااااشت، بعد از آتل و عکس گرفتن، جفت استخونات دو شکستگی داره که از هم جدا شده با دوتای دیگه اونطرفتر که ترک برداشته، باید عمل شه، برین بیمارستان
زیاد نوشتم، جالب بود توی بیمارستان، دوستام هم اومدن، فوتسالیستا رو نمیگما، حامد و مختار اول پیشم بودن و سپس علی، ببین رز باقال ازت اسم بردم، یه ساندویچ حسابت، سه شنبه بود، گذشت تا روز یک شنبه برای عمل، اتفاقاتی افتاد که دکتر جراح رو عوض کردم، و من روز یک شنبه صبح رفتم اتاق عمل
قبل از عمل یه سر خونه اومده بودم، چون کی یه هفته بیمارستان حوصله داره واسه ؟ یکی از دوستام ازم شماره گرفته بود، نیست من خیلی مهمه کلی از بچه ها نگران بودن، شاید همه دوستم دارن، حمید ممنونم از این همه لطفت
اتاق عمل: دوتا بچه بودن، با یه پیرمرده و دستیار پزشک و یه خانوم پرستار که بالا سرم بود، دست به سرم میکشید، نوازش میکرد فکر کنم، دستکش دستش بود و الا غیرتی میشدم، گفتم اون دوتا چرا اینجان؟ گفت میخوان کمک کنن، گفتم اینا دانشجوئن، مگه من موش آزمایشگاهیم ؟ میکشن منو، کلی کار دارماا! گفت نه عزیزم، فقط نیگاه میکنن، یکیش یه آمپول زد توی سرم، میخواستم بگم خوب حداقل یکیش ازم فیلم بگیره من ببینم چجوری بود استخونم، چجوری سوراخ کردن استخونام رو، و ...، ولی آمپوله کاره خودش رو کرد، و من تنها حس درد داشتم وقتی که چشام رو باز کردم، درد شدیدی بود، خیلی شدید، هوش میومدم و دوباره از هوش میرفتم، چشام رو که باز کردم، یه ماسک تنفسی رو دهنم بود و تنها تونستم برش دارم، نامردا دوباره گذاشتنش، بابا نمیخوااام، خفه شدم! و من حالم بهم خورد، و پرستاره یه دستمال گذاشته بود جلو دهنم و سرم رو رو به پایین گرفته بود و میگفت تف کن! دیگه یادم نمیآد وتنها شنیدم که یکی گفت ببرینش، آسانسور رو میدونم، چشام محو میدید و باز خواب میرفتم، موقعای که من رو داشتن بلند میکردن تا رو یه تخت دیگه بزارن، خواب بودم و بیدار شدم، خواهرم میگه میگفتی " دست بهم نزنین "، خوب درد داشت دستم دیگه، مامانی نتونسته بود بیاد بیمارستان، داشت خونه دعا میکرد، دلش نمیاومد باد بیمارستان، میدونم کلی گریه کرده، مامانه دیگه، چندی بعد بهوش اومدم، ساعت چنده نمیدونم، تقریبن کامل بهوش اومدم، هیچی نمیدونستم، درد رو تحمل میکردم ولی باز خوابم میبرد، دیبلی هم اومد پیشم، خیلی نازه، چند نفری هم اومده بودن به دیدنم، حمید زنگ زد، گفت چندی پیش زنگ زده بودم خواهرت گوشی رو برداشت، جویای حال شدم، احوال پرسی و ...و تمام، یکی sms داد سه ساعت طول کشید تا جواب بدم بینش کی خوابیدم و بیدار شدم
حسه چیزی که خودت خریدی، حتی متهش رو خودت خریدی تا باهاش استخونت رو سوراخ کنن، 8تااا، بعدپلاتین، آخه چیز دیگه نبود ؟ روش بهتری نبود ؟ وقتی میخواستن مرخصم کنن، و دوتا لوله که ازش خون میاومد بیرون رو میخواستن بکشن بیرون، بیچاره پرستاره، میدونست درد دارم، ولی کشید بیرون و تموم شد بالاخره، چی شده بود دستم، کلی بخیه، محلهای بریدگی خیلی جالب بود، ولی حس تلخی داشت، بهر حال من اومدم خونه و تموم شد
بیهوشی، حسیه واسه خودش، چرا هیچی نمیفهمی، خوابم نمیبینی، آخه چرا ؟ دو ماه دستم توی آتل بود و ماه اول کلن بخیهها رو ضد عفونی میکردن، خوشبختانه بعد از دو ماه تونستم از دستم استفاده کنم و قلم دست بگیرم، بماند که کمی یاد گرفتم با دست چپم بنویسم و ازش برای نوشتن هم استفاده کنم! وای خیلی بدخط بود
کی میشه اینا رو از دستام بکشم بیرون؟ بازم یه بیهوشی و عمل دیگه میخواد ولی دیگه چیزی توی دستم نیست ...
خدا، خودت میدونی ...................
خدای من ....
+
نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387 ساعت 21:16 توسط جاوید
|