تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








سلام، خوبین ؟ دوتا مطلب میزارم ( این مطلب با اونی که برنامست می‌فرقه، فابله توجه رز باقالی  ) خوب مطلبا رو من ننوشتم، کپی پیسته، زیباست! خوب بفرمایین!

 

می‌خواهم در آسمانی که ماله من است از غشق تر شوم ... نه در زمین شما

به امید روزی که من هم به ارامش برسم ..

ارامشی خالی از ترس و وحشت و ارامشی پر از سکون و سکوت ...که توش هیچ سایه ایی نباشه.

.ازاین که چیزی بنویسم می ترسم ولی برای نوشتنم دلیلی جز همین ترس پیدا نمی کنم ...

ترس ترس ترس ...کلمه ای سه حرفی ...



همه زندگی و هر انچه که می بینم به بزرگی یک نقطه است ..نقطه ایی که ترسم را بیشتر می کند

وان زمان که جمله ی زیبایی برای شروعت پیدا کردی ......بگو



بگو هر انچه که در دلت برای سالهای کوتاه زندگی پنهان کرده ایی..بگوکه می ترسی ..بگو انچه که هیچ است.. تویی ..وشاید رختی بر تنمان ارزان تر از همه دنیا باشد ..



ای کاش سقف خانمه ام ...همه اش اسمان بود و من تنها پرنده ایی .. که هیچ ترسی ازجغد شوم بد بختی نداشت ..

لانه ام ابر بود ...واسمان پناه من است و چه حقیر انسان ان زمان که در اسمان جایی نداره ..

ای کاش دست یافتنی تر بود این اسمان ...مثل یک باغ گل برای پروانه ...شاید دوری اش به خاطر تنی چون من است که جمله برای گفتن ندارم

اسمان بگو ..شایدبرای مرگمان بهانه ایی تازه اوردی و ما نیز به اخر خط پای گذاشتیم ..

وان شب ماه در اسمان گم شد ..شبی که جمله ام را یافتم ..و نگفتم انچه که در دل داشتم ..سرما و سوزش در دلم غم بزرگی است که حکم کفن دارد



.مدتهاست که خدایم را گم کرده ام و چه حقیر که پنجره ایی برایم نیست...گم شده ایی و پی ات نگشته ام .. و میدانم تو مرا به خاطر چیزی که هستم مجازات نمیکنی .

.روز هایم را .هم فرموش کرده ام ...ای کاش در تقویم شوم و بدبختی هایم ..روزی برای یاداوری وجود تو نیز خالی می گذاشتم ...


همیشه این ما بودیم که برایت نامه نوشتیم و تو ..نمی دانم ان همه نامه را خوانده ا ی

...بدان اسمان جای من است و تو دران پنهانی ....

,و میخواهم در اسمانی که مال من است ..از عشق تر شوم و نه در زمین شما
 
 
***
 
من باور دارم
من باور دارم ...
که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست ندارند نيست.
و دعوا نکردن دو نفر با هم نيز به معنى اين که آن‌ها همديگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...
که هر چقدر دوستمان خوب و صميمى باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما خواهد شد و ما بايد بدين خاطر او را ببخشيم.

من باور دارم ...
که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد داد حتى در دورترين فاصله‌ها. عشق واقعى نيز همين طور است.

من باور دارم ...
که ما مى‌توانيم در يک لحظه کارى کنيم که براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.

من باور دارم ...
که زمان زيادى طول مى‌کشد تا من همان آدم بشوم که مى‌خواهم.

من باور دارم ...
که هميشه بايد کسانى که صميمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زيبا و دوستانه ترک گويم زيرا ممکن است آخرين بارى باشد که آن‌ها را مى‌بينم.

من باور دارم ...
که ما مسئول کارهايى هستيم که انجام مى‌دهيم، صرفنظر از اين که چه احساسى داشته باشيم.

من باور دارم ...
که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد آورد.

من باور دارم ...
که قهرمان کسى است که کارى که بايد انجام گيرد را در زمانى که بايد انجام گيرد، انجام مى‌دهد، صرفنظر از پيامدهاى آن.

من باور دارم ...
که گاهى کسانى که انتظار داريم در مواقع پريشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به کمک ما مى‌آيند و ما را نجات مى‌دهند.

من باور دارم ...
که گاهى هنگامى که عصبانى هستم حق دارم که عصبانى باشم امّا اين به من اين حق را نمى‌دهد که ظالم و بيرحم باشم.

من باور دارم ...
که بلوغ بيشتر به انواع تجربياتى که داشته‌ايم و آنچه از آن‌ها آموخته‌ايم بستگى دارد تا به اين که چند بار جشن تولد گرفته‌ايم.

من باور دارم ...
که هميشه کافى نيست که توسط ديگران بخشيده شويم، گاهى بايد ياد بگيريم که خودمان هم خودمان را ببخشيم.

من باور دارم ...
که صرفنظر از اين که چقدر دلمان شکسته باشد دنيا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز نخواهد ايستاد.

من باور دارم ...
که زمينه‌ها و شرايط خانوادگى و اجتماعى برآنچه که هستم تاثيرگذار بوده‌اند امّا من خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...
که نبايد خيلى براى کشف يک راز کند و کاو کنم، زيرا ممکن است براى هميشه زندگى مرا تغيير دهد.

من باور دارم ...
که دو نفر ممکن است دقيقاً به يک چيز نگاه کنند و دو چيز کاملاً متفاوت را ببينند.

من باور دارم ...
که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را نمى‌شناسيم تغيير يابد.

من باور دارم ...
که گواهى‌نامه‌ها و تقديرنامه‌هايى که بر روى ديوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به ارمغان نخواهند آورد.

من باور دارم ...
که کسانى که بيشتر از همه دوستشان دارم خيلى زود از دستم گرفته خواهند شد.

من باور دارم ...
«
شادترين مردم لزوماً کسى که بهترين چيزها را دارد نيست
بلکه کسى است که از چيزهايى که دارد بهترين استفاده را مى‌کند
 
 
پ.ن. بچه ها نظرتون ؟ این تبلیغات نیستاا، من باور دارم‌ها رو همیشه من باور ندارم، یعنی خوب میشه گفت شاید همش صادق باشه و شاید صادق نباشه و مورد قبولمون نباشه
+ نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387 ساعت 10:56  توسط جاوید  | 


یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه.

 آخه این روزا ستاره ها خیلی کدر شدن.

یک نفر باید بره ستاره ها رو پاک کنه!

برای اینکه عقاب‌ها سارها و پرستوها

از اینکه ستاره‌ها گرد گرفتن ناراحتن!

می‌گن ستاره نو می‌خوان، اما نمی‌تونیم براشون ستاره‌های نو بخریم.

پس خواهش می‌کنم دستمال‌های گردگیری رو بردارید.

سطل‌ها رو پر آب کنید.

یک نفر باید بره ستاره‌ها رو پاک کنه

 

----------------------------------------

صبح تیری به طرف آسمان رها کردم،

تیرم به خطا به سینه‌ی ابری خورد.

ابر افتاد و روی ساحل جان داد.

دیگر هرگز تیری رها نخواهم کرد

 

پ.ن: نویسنده یا شاعرش با شما، خیلی وقته این کتاب هم گرد و خاک خورده بود! نمی‌دونم ماله چه سالیه، هرسالی خریداری شده، چهار سال ازش کم کنین، ساله ۱۳۷۸، چهارتا ازش کم کنین

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 دی1387 ساعت 17:40  توسط جاوید  | 


برای آشنایی با خدمات بسیار ارزنده ایرانسل تا آخر بخونید :دی

گوشیم زنگ خورد! تلفن ثابت بود! نا آشنا، بر می‌دارم!

آبی من، قرمز کامران

- جانم عزیزم ؟

-سلام، آقا جاوید ؟

- سلااااااااااااااااام پسر

اینجا کلی احوال پرسی کردیم، مدت‌هاست می‌شناسمش، ولی این اولین بار بود تلفنی با هم صحبت می‌کردیم! بچه خوبیه، عقاید زیبایی داره! ۳تار زدن رو دوست داره، ولی رفته سراغ گیتار! من بجاش رفتم سراغ ۳تار، کمی از این‌ور اون ور و امتحانا و درسا گفتیم!

۳تار رو چیکارش کردی ؟

- بعد از امتحانات می‌رم کلاس، البته یکی از بچه ها گفت می‌ره یه جا بپرسه ببینه مدرسش کیه و چطوره! بهرحال تا بعد از امتحانات صبر می‌کنم! خوب شما چه خبر ؟ درس می‌خونی ؟

-مگه این گیتار بی‌صحاب می‌زاره بشینم پای درس! همش خودم رو درگیرش می‌کنم!

- کجاش بی‌صحابه؟ بابا صحاب داره‌هاا!

- گیتار نیست که! دسته بیله!

- سروانتس، دون کیشوت، دیدم زیاد در موردش حرف می‌زنی! نظرت درموردش چیه ؟

- کتاب بدی نیست، جالبه ولی نه اونقدرا، نوشتارش خیلی زیباست، البته مترجمش هم مهمه، کتابه رو داری ؟

- آره! می‌خونمش حتمن!

- مترجمش ؟

- بزار پیداش کنم! بعدن اسمس میزنم بهت میگم! کتابخونه خیلی شلوغه!

- اسمسم به دستت نرسید؟

- اسمس ؟ نه ! کی فرستادی ؟

- ۲ ساعت پیش، جالبه که دلیورد ریپورت هم داد ( با عرض پوزش به خوانندگان! نمیدونم چرا انگلیسی نمیشه کیبوردم! )

- ایرانوله دیگه!!!

- بسیار عالی!!

کمی دیگه حرف زدیم و در پایان خدافظی کردیم! شاید یه بار رفتم خونشون! ولی نه این زودیاا، آخه خونشون بوشهر نیست! منم فلن خانه در خدمتیم :دی!

از ایرانسل گفتیم دیگه، جالبه، این موضوع قبلنم واسم اتفاق افتاده بود! دانی ( دانیال) اومد خونمون گفت چرا اسمس جواب نمیدی ؟ اسمس ؟ چیزی نفرستادی خوب!  در آخر هم گوشیم رو بهش دادم! شاخ در آوردن نداره که، ایرانسله، ریپورت میده که با موفقیت ارسال شده و به دست گیرنده رسیده اما واقعیت چیزی فراتر از این ماجراست! این اسمس‌ها در واقع کجا گیر میکنند ؟!! 

+ نوشته شده در  شنبه 21 دی1387 ساعت 11:56  توسط جاوید  | 


سلام سلام

ای بابا، نشد که بخوابم دیشب، البته الان هم بیدارم، درس و مشق و زندگی، ولی دیشب یه چیز دیگه بود، هوا گرم بود یا بدن من بد عادتی کرده ؟ چقدر خارش هم داره، عجب گرماییه، کمرم که ای بابا، خوابم میاد، ولی نمیشه

صبح شد دیگه، تاسوعاست، خدایا، یخچال رو زیرو رو کردم، فایده نداشت، قرصام تموم شده بود، یعنی داروخونه ها بازن الان ؟ بی خیالش شم ببینم چی میشه! نه فایده نداره، ماشین رو روشن کردم برم بیرون ببینم داروخونه باز هست آيا

خدا رو شکر، بجا یکی دوتاشو نوشه جون کردم، الان ۳ روزه طاقتم رو بریده، نمیشه ازش کنار کشید، یه متخصص هم که نمیرم من، بعدن می‌رم حتمن

حالا ادامه ماجرا

شخصیت های دیگه رو با رنگ‌های قرمز، سبز،  مشکی می‌نویسم، خودم رو با آبی، افکارم رو با رنگ صورتی، پس گم نکنین !

- آخیش، خدا خیرشون بده، روزه تاسوعا هم به فکر مردمن، راحت شدم میشینم به درس و مشقم میرسم

- جاوید تو تا سن ۳۰ سالگی برسی بدترین بیماری‌ها رو میگیری

-سکوت.

- خیلی عوارضش زیاده

- میدونم، مهم نیست، الان تقریبن ۵ ساله، شاید بیشتر، پولدار شدم میرم یه دکتره خوب

- الان میخواد بگه خوب میرفتی دکتر، آخی، هیچ وقت فکر نکرد و حرف زد

- دکتر گوش که رفتی، بت گفتم پوست هم برو ولی گفتی نمی‌خواد

- ای بابا، کی میشه وقتی می‌خوام برم جایی بتونم خودم برم تا خودم راحت تصمیم بگیرم ؟ یه هفته پیش بهشون خبرمیدی من می‌خوام خودم برم اینجا یه سری کارا هم دارم انجام بدم، ولی باز می‌گن مارو ببر خونه دیبلی اینا خودت برو، به موقش که میرسه همه چیز یادشون میره،بی‌خیال

- از دکتره درمونگاه خوشم نمیاد، آدم میتونه بره مطب خیلی قشنگ و تمیزتر

- دکتری که تو درمونگاه میشینه بهترین دکتر بوشهره

- آره تعریفش رو زیاد شنیدم

- خوشم نمیاد برم درمونگاه، آدم شخصیتش خورد میشه

- تو مشکل داری

- نه بابا من مشکل ندارم، درمونگاه مشکل داره، تا الان رفتی درمونگاه ؟

- آره، خیلی رفتم !

- جدی می‌گی بابا؟ کی ؟ شاید برات فرقی نداشته باشه چجوری سره نوبتاشون میزنن تو سروکله هم، شاید واست فرقی نداشته باشه که آدمای جلوت مثل وحشین میپرن به همدیگه، شاید مهم نباشه اونجا کجاست، چرا اونجایی، و چرا باید صبح ساعت ۴ پاشی بری درمونگاه اسمت رو روی کاغذ چسبیده بنویسی بعدش تا ساعت ۹ منتظر باشی دکتر بیاد، بعدش هم میتونی به حال این مردم گریه کنی هم بخندی، هیچی مهم نیست، من نمی‌خوام با تو یه جمعی باشم که هیچی ازشون خوشم نمیاد!

- خوب من از آدمایی که میان و میرن خوشم نمیاد، چیزی هم نیست، بعدن میرم دکتر اگه شد که بشه خوب بشم

- باید پرهیز کنی، اونروز که من رفتم دکتر یه دختره قبله اینکه بره تو بش گفتم این کارو کن اون کارو کن اتفاقن دکتره هم بش همین چیزا رو گفت

- به به، چرا نرفتی دکتر شی، چقدر هم خوب بلدی، دکتره هم شاید یکی مثل تو، میگم یه متخصص میخوام نه یه کلاه‌بردار

- آنتی هیستامین زیاد ضرر نداره، بزار تو گوشیم نیگاه کنم، مشکل گوارشی، تنفسی، ریوی، کلیوی، حلق و گوش، خواب‌آلودگی و تمرکز حواس

- جاوید گوشت که مشکل داره همین قرصستاا، اینم از عوارضش

- دلیلش رو میدونم این نیست، خونریزی داخلی داشته

- ببین اینجا نوشته مشکل همینه، یعنی گوشه تو هم به همین دلیل مشکل پیدا کرده

- انسان درخت رو نابود میکنه، اگه درختی دیدیم افتاده هیچ علتی نداره بجز اینکه انسانی به ریشش تبر زده، متاسفم برا مغز کوچیک هر دوتاتون، بابا نیستش به حرفاتون گوش بده کمی گیر بده و شما راضی نشین

- گوشه من سال سوم دبیرستان خونریزی داشت و ساله پیش هم همینطور، علتش رو میدونم به شما هم ربطی نداره

- میخندم کمی

- جاوید چی میگه ؟

- هیچی بابا، میگه به ماها ربطی نداره

- بعدن میرم دکتر، خدا کنه خوب شم، اجازه نمیدم همچین امراضی منو از پا در بیارن، البته جایی باشه که یه دکتر باشه، نه کسی که به موبایلش نگاه بندازه و پاسخگو باشه، بشینم متلب رو کار کنم فلن

----

الان که دارم مینویسم اینو دستم بشدت درد داره، می‌گن سرما برات خوب نیست، پوشوندم دست راستم رو، ولی بشدت درد میکنه، مداد رو هم تا چن دقه پیش گرفته بودم دستم درد میگرفت! بعضی وقتا وقتی به دستم نیگاه میکنم، جای عمل، ۸ تا سوراخی که تو استخونم ایجاد کردن و من اون پیچای درونش رو حس میکنم چه خنده داره این روزگار، ای بابا بی خیال

عاشوراست

کمی از امام حسین بگیم

چیزی که ازش بجا نزاشتن، نه خاطرات خوبش رو، نه قهرمانیاش رو، نه خوبیاش رو، نه عقایدش رو و نه چیزایی که میخواست برای ما بجا بزاره، همه رو نابود کردن و تنها یه چیزی گذاشتن، عذاداری و اشکی ریا مانند بر روی گونه ها که شاید از هر چند صد نفر یک نفر گریه کند، آن هم همان یک نفری که وقتی نام امام رو میشنوه نمیزنه زیره گریه بعد ازش بپرسی چرا گریه، ولی جوابی نداره، اون شخص شخصیه که افتخار میکنه به وجود امام، به اعتقاداتش و به معنای واقعی حرکت امام رسید! اون شخص فردا صبح ظهر و شب منتظر نیست تا همنوعش رو زیره مشت و فحش بگیره تا زودتر سره پاتیل نذر ( کدوم نذر ) برسه! اون شخص شخصی نیست که تنها یک لحظه نامی رو بشنوه و سپس با شنفتن بوی غذا همه چیز رو فراموش کنه و پیش بسوی چنگ با همنوع برای رسیدن به مطلوبش یعنی غذا

امام حسین، مارو، سادگی و حماقت ما رو ببخش

به امید تو، فلن، یا علی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387 ساعت 2:38  توسط جاوید  | 


به او موسیقی ناپایدار دادند

هدیه ای از زمان که به مرور خواهد ایستاد.

زیبایی را به او دادند، یک زیبایی مصیبت بار،

عشق را به دادند، دهشتناک‌ترین ِ هدایا.

 

دانش را به او دادند،

آن که آگاهی بر زیبایی‌های زنان جهان فقط یکی از آنهاست!

در بعد از ظهری ماه را دید

و با آن سیاق ستارگان را.

 

گمنامی و فضاحت را به او دادند.

با تامل بررسی کرد جنایات شمشیر را

خرابه‌های کارتاژ را

و مبارزه‌ی رویارویی شرق و غرب را.

 

زبان را به او دادند، آن‌گه دروغ می‌گوید.

جسم را به او دادند، همان که غبار می‌شود.

کابوسی از نفرت را به او دادند، و تابیده در آینه دیگری را

آن‌که مارا در چشمان خویش دارد.

 

از میان کتاب‌هایی که زمان گرد آورد

صفحه‌ای چند بر او ارزانی داشتند

از الئا گنجینه‌ای از نقیضه

مانده مصون از گزند خوره‌ی زمان.

 

عطا کردند بر او

خون عشق انسان جلیل را

از او که نامش شمشیر است

و بر ما نازل کرد ادبیات را از آسمان.

 

بخشیدند بر او چیزهای دگر را، هر یک صاحب اسمی:

مکعب، دایره، هرم

شن‌های بیشمار، جنگل

و چوب بستی از تن برای رفتن در میان مردم.

 

شایسته بود تا بچشد طعم گذر ایامر

چنین است تاریخ تو، چنین است تاریخ من

اطلس - خورخه لوییس بورخس

 

پ.ن:  آدم می‌تونه تو این دنیا خوب زندگی کنه، سوالایی هست که هرگز نمی‌شه بهش پاسخ داد، مثالی از کودکی که در آفریقا بدنیا می‌اید؟ چرا بدنیا آمد؟ دلیل آمدنش چه بود و دلیل رفتنش برای چه ؟ جرمش و گماهش چه بود ؟ این تنها مثالی بود، پاسخ‌ها زیادند برای شنفتند و گوشم شنوا!

میشه خوب زندگی کرد، تا به اهداف رسید، خوب زندگی کرد، تا حداقل اون دنیا، اگر بهشتی بودی، شاید جایی غیر از بهشت، نامش را بهشت گذاشتند، خدا داند چه گونست، زیباست و خدا با ما، بگذریم، اونجا میشه به پاسخ‌ها رسید! به دوست داشتن‌ها

جوابه نگاه کردن‌هایم به افق را کی خواهم یافت ؟ سکوتم و این نگاهم، کی خواهد شکست ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387 ساعت 13:56  توسط جاوید  | 


خدایا .............................................................


پ.ن

این شکلک رو نداشتم، همچین عکسی هم از خودم نداشتم

تجسم من از فاصله دور نشتم رو به افق و دارم دریا رو حس میکنم!!

جاوید و جاوید و جاوید



+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 دی1387 ساعت 18:58  توسط جاوید  | 


روز دوشنبه بود، نمی‌دونم چند وقت پیش، یه هفته ای بعد از نوشته قبلیم بودش، دانشگاه توی کافی‌نت، نیست فضای آموزشیمون زیاده، کلاسمون اونجا برگزار می‌شد چون به کامپیوتر نیاز داشتیم، برنامه‌نویسی، خوبه حالا من اینا رو بلد بودم، اون موقع با اینکه دستم رو باز کرده بودم نمی‌تونستم توی محیط دانشگاه و روی اون صندلی‌ها ازش استفاده کنم و مطالب رو یادداشت کنم، هرچند این ترم یک کلمه هم جزوه ننوشتم، از رو کتاب میخونم، یکیش هم که جزوش مهمه کپی می‌گیرم، بیخیالش، باز نیومد استادمون، کلن یه 5 جلسه تشکیل نشد بیشتر تا پایان ترم که منم 3تاش رو تووپ غیبت کردم، بابا درس آسونیه، بی خیالش،  سره جلسه امتحان هم کلی به بچه ها کمک رسوندیم، خدا استادمون رو ببخشه، در آخر سر گفت خیلی غیبت داری، گفتم هماهنگی کامل نداشتیم، یا من نبودم یا شما نبودین، می‌دونست برنامه‌نویسی بلدم، قبلن هم یه کلاس با هم داشتیم ! این درس هم گذشت امتحانش، نمرم رو نمیدونم چی شد، من برنامه رو درست و کامل نوشتم، با تست و ...، بهم A داد، ایشالا 20 باشه!

بگذریم، اونروز استاد نیومده بودش منم پشت یه سیستم بودم، کافی‌نت برای عموم باز شد، و از هر گروه و کلاسی میومدن اونجا واسه خودشون کار میکردن، یه گروهی هم فیلم دانلود میکردن، جل‌الخالق، سرعت مارو میگرفتن واسه خودشون فیلم دانلود میکردن، پرانتز باز: مسئول کافی نت دوستمه من رو همه سیستم ها کنترل دارم پرانتز بسته !

خوب یه زوج اومدن سیستم کناری من نشستن، رشته کامپیوتر بودن، ترم گذشته که اخلاق اسلامی داشتم اینا هم بودن کتاباشون هم همیشه تو دستشون روشن میکرد که رشته کامپیوتر هستند، مثل همیشه اتفاقات جالب و دیدنی، اینا یه زوج جوون بودن، اونروز من متوجه شدم که خانمش تا الان با کامپیوتر کار نکرده متاسفانه و رشته کامپیوتر هم درس میخونه، فیلمای ژاپنی میبینیم حال میکنیم با این روش برنامه ریزی و استاداشون و معلماشون، همیطور اروپایی و آمریکایی، سیستم آموزشیشون منظورمه، نمیشه گفت فیلمه، چندتا مورد کوتاه هم مطالعه مردیم دربارشون، باحالن، حالا اینجا رو باش، بی خیالش، منحرف نشیم از بحث اصلی

من و دوستم بودیم، اصلن نمی‌دونستم این دو زوج کناره ما نشستن، از دوستم بگم، بچه انزلی بود، با این شیکمش کلی فوتبال بازی می‌کرد، یادش بخیر فوتسالیست بودیم زمانی، بی‌خیالش، اگه می‌تونستم بازی کنم وقتش رو هم نداشتم، درسا زیاد شدن ! سخت مشغول آموزش برنامه نویسی بهش بودم که تو این خلوتمون یه چیزی افتاد پایین، عجب صدایی داشت، یه موبایل نوکیا n73، آره، اون موقع بود که متوجه حضور این زوج در سیستم بغلیمون شدم !‍ موبایل از دست دختره، یا بهتر بگم، خانمه مرده افتاده بود، البته خوشبختانه موبایلشون چیزیش نشده بود، خوب زندگی ساده‌ای داشتن دیگه! و صدای شوهرش که میگفت: ناراحت نباش، فدای سرت، من که تو این دنیا غیر از تو کسه دیگه رو ندارم، خودتو ناراحت نکن ( البته اینطوری نگفتا، با لهجه غلیظ برازجونی گفت )، فکر بد نکنین، بلند گفت کناریاش می‌فهمیدن دیگه، من که پنبه تو گوشم نکرده بودم، دیگه گذشت، صفحه مانیتورشون توجهم رو جلب کرده بود، نرم افزار word، خدای من، نمی‌گم همه باید با کامپیوتر کار کزده باشن، نمی‌گم همه باید کامپیوتر یاد بگیرن هرچند ...، ولی چرا این رشته رو انتخاب کردین وقتی تا حالا با کامپیوتر کار نکردین ؟ دوستمم که هی مشغول برنامه نویسی بود، جاوید، درست رفتم، جاود! جاوید! خوب بابا بنویس کامل بعد به من بگو نیگاه کنم! فامیلیش جاویدنیا بود، من همیشه جاوید صداش میکنم! دیگه دوتا جاوید تو کلاسمون داریم! مرده داشت با word آموزش می‌داد، هرچند خودش هم درست حسابی بلد نبود، منم که محو تماشای مانیتورشون، و اتفاقی که افتاد، چیزی که پارادوکس زندگی و حرف رو نشون داد، دست دختره روی کیبورد رفت، مشغول تایپ کردن شد و سپس دست چپ رو به سمت موس برد، خوب بلد نبود بیچاره، تو که همین لحظه ادعا داشتنی یادش می‌دادی، نه اینکه اینطوری برخورد میکردی: بابا دستتو بردرا، بلد نیستی، بی عرضه، یکمی صبر کن من یاد بگیرم بعد تو !


عجب دنیایی شده، همه این اتفاقات و حرفا تو چند دقیقه اتفاق افتاد، افتادن موبایل به زمین و کار با کامپیوتر و حرفایی که در مقابل زده می‌شد ! عجب پارادوکس وحشتناکی، وچه زود نشون داده شد! و این دختره بود که آروم دستش رو برداشت و شوهرش مشغول کار شد!

باید یه برنامه می‌نوشتم خودم، نیاز به کمی فکر کردن داشت، خیلی طولانی بود، خیلی، مربوط به درس برنامه‌نویسی نمی‌شد بلکه یکی از دروس اختصاصی بود که بعد از هر دردسر و تلاشی که بود حلش کردم، کلی خلاقیت به خرج دادم، برنامه‌ای که یه فصل کامل ترمودینامیک رو حل میکرد، کمی گرافیکیش میکردی دیگه حرف نداشت، ولی متاسفانه روزه تحویل، استاد گفت چون همه برنامه نویسی بلد نیستن برین سوال رو حل کنین بیاین، برنامه‌نویسی رو بیخیال، هرچی باهاش صحبت کردیم فایده نداشت، ولی خوب بود، من کلی رو این برنامه نویسی مرور داشتم

عجب خاطره درهم برهمی شد!

امروز هم که 5شنبست، ساعت 5:30 با صدا موتورهزار بلند شدم! ریمایندر هستش، خیلی وحشتناکه، از خواب پریدی آدم دیگه خوابش نمی‌بره، ولی نیم ساعت گذشت از درس خوندنه امروز صبحم، عجب سردرد و سرگیجه‌ای، همونجا افتادمو خوابیدم باز، ساعت 8 بیدار شدم بعده صبحونه اندکی درس خوندم تا حالا، خیلی دیگه درس دارم، اینا فقط ماله پایان ترمه، کلی دیگه هم هست باید بخونم، فکر کنم ساعت درسخوندنم رو عوض کنم بهتر باشه، دوباره عوضش کنم، شبا راحتتر میشه درس خوند، ساعت شب رو بیشتر کنیم، matlab هم باید کار کنم، کلی کلمات جدید توش هست واسه زبانمم خوب میشه یاد میگیرم! دلم واسه رز باقالی هم تنگولیده، علی، حامد، ولی فلن وقت ندارم، هفته دیگه باید برم پیش بچه ها ازشون جزوه کپی بگیرم یه سر هم به این نامردا شاید زدم، حقشونه بهشون سر نزنی، نامردا !!

خوب فلن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1387 ساعت 12:0  توسط جاوید