تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








چشم‌هایم را بر این همه زیبایی بسته‌ام، دوست را نمی‌بینم، خوب را نمی‌بینیم، ستاره‌ها را، خورشید را

تو را،تو که بهترینی، تو که به من آموختی وجودت را در وجود خود بیابم، تو که زیبایی را اینگونه معنی کردی، دوستی باشمن، رفاقت با نارفیق، آشتی با دنیا، می‌نویسم تا بگویم

درد تو درد آشناست، کاش این دوری‌ها در کنار با هم بودن بود، کاش قلب تو آکنده از عشق من، کاش این فریادها برای رسیدن، آن گریه‌ها برای رفتن نبود، کاش می‌دانستی من و تو هم‌صدای این دیاریم، کاش می‌گفتی هر سلامی پایانیست، کاش می‌دانستم هر بهاری خزانی دارد

اما تو که می‌دانستی

چرا رفتی ؟ ....

تو که می‌دانستی من بازیچه‌ی ایامم و تو تماشاگر آن، چرا رفتی؟ تو که دیدی من به چه امید آن گل زیبای دلم را با اشک شبانه، به امید دیدار تو آبش می‌دهم چرا رفتی؟ تو که دیدی در این گنبد دوار بی هیچ ستاره، در حال سوسو زدنم

تو چرا دیدی و رفتی

اما بیچاره فرشته‌ام

که نتوانست بگوید

من دیدم و رفتم یا نرفتم، که تو دیگر نمی‌بینی

ولی گفت، من نشنیدم

ولی او نمی‌دانست که ....

 من هم‌چنان غرقه نوشته‌های خود، فرشته‌ام را از وجودم فریاد می‌زنم

سکوت سکوت

فرشته‌ام می‌داند

سکوت سکوت

این کلمه است که بارها به ذهنم مرور می‌کنم، من در بیابان سرد و ساکت نشسته‌ام، با خود مرور می‌کنم

سکوت سکوت

اما این سکوت باید شکسته شود، تنم خسته بر خاک افتاده، و سجده‌ی سکوت را بر جای می‌آورم

مردی با لباس سفید، فانوس بر دست می‌اید، سرم را بلند می‌کنم

او کیست ؟ آیا اوست که سکوت بیابان را بر هم زده ؟ شاید این سراب بیابان است

اما چه کسی جرات شکستن سکوت بیابان را دارد ؟

باز هم سکوت

سکوت سکوت

این سراب نیست، چشم‌هایی که تو به من هدیه دادی، آه این چشم‌هایت، حال سویش از گریه کم شده

ولی

این سراب نیست، من نیز باید این سکوت کنم

تو این سکوت را

تو این سایه مرگ را

بشکن

و دست‌هایم را بگیر، تا پرواز کنیم

ودگر سرابی نیست

دست‌هایم را بر هم می‌فشارم، خون از دست‌هایم جاریست، زندگی هست، جان هست

پس باید کاشت این قلب‌ها را زمین

تا دگر بیابان سرد و ساکت، خشک و بی آب، بی جان و خسته، در سراب خویش نشیند

آری

سکوت را باید شکست، گرچه این سراب مرا با خود بر پهنای بهست

اما باز کسی کسی هست که سکوت بیابان را در هم شکند

این شکننده سکوت، این ویرانگر تاریکی منم ! 

باز هم تنها و بی‌کس بر پهنای دل خاک خفته‌ام

فرشته‌ها، امشب هم مهمانی ستاره‌ها را تماشا خواهم کرد

فرشته‌ام، من منتظرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت 18:20  توسط جاوید 


خدایا، کاری کن برا یه لحظه برق بره، یا نوسان پیدا کنه ( البته شدید )، یه کاری کن این کامپیوتر ریست شه، قاطی کنه،  یا فیش این تل یهو قطع شه، تل قطع بشه، نت قاطی کنه که ...

اه، پس کی از پشت این چت بلند میشی ؟! الان +۳ ساعت هستش که اونجایی، بابا بلند شو، نمتونم اینجا خوب رو درسم تمرکز کنم، میخوام پشت میز کامپیوتر درس بخونم، پاشو دیگه، خوابت نمیاد؟!

ای خدا

به اونایی فکر می‌کنی که چرا انقدر می‌رن تو چت روم! مخصوصن روم  والا با قبول دارم این چت مفیده اما این روم اصلن، چت هم اگه مفید باشه مفیده  می‌رفتی وبلاگ سر می‌زدیم می‌دیدیم پسرا شماره گذاشتن، آی‌دی گذاشتن، خوب منظورتون چیه ؟ فکر می‌کنین اون دختر بدبخت که اومده اینجا مثه همه ما که حرفامون رو می‌نویسیم حرفاشو بنویسه میاد آی‌دی تو و یا شمارت رو برمی‌داره باهات دوست می‌شه ؟ اصلن اگه قصدتون این نبوده چرا میل نمی‌زارین ؟ حالا می‌ری وبلاگا آی‌دی کی رو ‌می‌بینی؟ داداش کوچیکه - داره حالم بهم می‌خوره !

وقتی با یه نفر دوست می‌شه چی ‌می‌پرسه؟ می‌گه راستش رو بگو، چنتا دوس دختر داری ؟ اصلن باید چنتا باشن ؟ یکی کافی نیست ؟ که بشناسیش، باهاش یه دوست واقعی باشی، و ... - یا این دوستی واسه پر کردن وقتتونه ؟

شرمنده، ضصد خوندن او اس‌ام‌اس رو نداشتم،خواستم اس‌ام‌اس‌هایی رو که با گوشیت فرستاده بودم پاک کنم،‌که این شماره هم آشنا بودش، یعنی فکر کردم شماره دوست خودمه، شباهت داشت، چکیدمش اما تا تهش رفتم،

دارم میارم بالا از این حرفا - این بازیا

بی‌خیال - برم درسم رو بخونم

 بامداد --- همان روز --- ۰۰:۲۳

فقط خواهش می‌کنم از پشت این چت بیا بیرون، کار دارم، باید درسم رو بخونم، ناسلامتی تو که ۶ سال بزرگتر از مایی، می‌ری تو اون اتاق درس بخونی، یا نورش ضعیفه، یا نورش کم‌رنگه، یا اینکه بد رنگه، زیادی زرده یا تو ذوق می‌زنه، یا سروصدا زیاده، صدای تلویزیون این موقع شب هم تمرکزم رو از بین می‌بره، شب درس می‌خونم چون آرامش خیلی داشت، اما حالا دیگه ... بابا من نور بالای سرم ( دقیقن تنظیم به پشت کامپیوتر ) رو با ترکیب دو نور طوری تنظیم کردم که نورش مناسب و ملایم باشه هرچند بازم مناسب نیست و ایراد داره. 

شب رو هم باید به ساعت ۲ صبح به بعد تغییر بدم - خوابگاه هم حداقل این موقع مجبورن درس بخونن. اینجا که کسی اهمیت نمی‌ده. من برم بقیه درسم رو بخونم - به این چیزا اهمیت ندم  حتمن یادداشت کنم که کی بلند میشه!

همان روز --- ۰۱:۰۰

 بابا بیا اینطرف شماره یکی رو در بیارم بهش بزنگم ببینم نمتونه کمکم کنه بگه وقتی من این مسعله رو حل کردم استاد هم حلش کرد چرا یه عددمون با هم ۰.۰۸ اختلاف داشت ؟ اگه بدونستم کی بهت چت یاد داده خودم خفش می‌کردم، تو که تا دیروز چت کردن بلد نیودی، چی شد یهو امروز امودی چت می‌کنی؟

این داش کوچیکه هم انگار نه اینگار که سال دیگه کنکور داره، بابا بحا وب بازی و آی‌دی گذاشتن بیا درست رو بخون، آخر ترمی که نمرهاتو می‌بینی نگی اینه و اوه، خدا کنه نمره هاتو عالی بگیری، می‌دونم که استعدادت خوبه، شکی ندارم، ولی درست رو بخون.

بابا هم که سر کاره یا خونه نیست یا شبا هم میخوابی خوب، به من بدبخت گیر میدی که درس نمی‌خونم؟! بابا تو نمی‌بینی!

بابا اینجا نمتونم درس بخونم، خوابم گرفته، پاشئ دیگه، حاضرم شرط ببندم که خوابش میاد اما دلش نمیاد ول کنه، الان +۴ ساعته که پشت چتی به خدا - درسته که میره سرکار - اما خوابش رو با دنیا عوض نمی‌کنه، بچه خواب‌آلوه دیگه ...

تا این بخش تموم نشده عمرن برم بخوابم - خوابم میاد اما اگه اونجا جای خودم نشسته بودم الان مسایل رو هم حل کرده بودم - ای خدا - تو که داری از خوب می‌ترکی - دقه‌ای ۱۵۰۰تا خمیازه می‌کشی، ای بابا، برو بخواب - نمی‌رم بخوابم ببینم کی از پشت چت میای بیرون ! بابا یکی بیاد اینو در بیاره، فکر کنم تو چت گم شده

۰۱:۳۰ --- ساعت هم بکندی می‌گذرد

بدجور خوابم گرفته، ولی باید اینا رو حل کنم، ۹۹.۹۹٪ مردم ایران چت رو همانند ابزاری مبتذل استفاده می‌کنن، این نظر سنجی رو خودم از خودم کردم اونم تو ایران. بقیه کشورها رو از خودشون بپرسین.

۰۲:۰۰ --- حمعه

واسه فردا دو مثالی رو که علامت زدم بخونم همراه با ادامه کتاب - یادم باشه که از پشت کامپیوتر الن بلند نشم حتی واسه ناهار تا جامو نگیرن مثه الان بدبخت شیم. هنوز که بلند نشده - ولی بریم بخوابیم - کافیه - چشام قرمز شدن - درد گرفته

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387 ساعت 16:0  توسط جاوید 


و شب‌ها، از رویدادهای قلبم خاطره می‌نویسم، وصدایی که همراه با طنین خاص و آرام به قلبم نفوذ می‌کند و من میرقصو ... دیوانه وار

و اشک‌هایم

طنین رقص من است، دست‌هایم را می‌فشارد، غصه در دستان خود، ای روزگار غریب، بیاموز معرفت را از غم، که با این همه تنهایی مرا در تنهایی محو کرد ....

اما صدا

دختر با پیراهن سفید ...

نوری در دست اوست، او کیست ؟! شاید پری آرزوها

شاید

شاید این همان پری است که من از من ساختم

کاش این من به خود من می‌رسید

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387 ساعت 11:33  توسط جاوید