تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








به آسمان که می نگرم

به این زیایی تو

به روشنایی‌ای که به من می‌بخشی

چه زیباست ماه من

زیباست

اما حاله‌ای از ابر

آه ابر

چکونه تو را بیابم ؟

چگونه نور تو به من بتابد ؟

آه، حالت چطور است ؟

نکند آن ابرها را تو فرستادی تا من درد و رنج تورا نبینم

آه عزیزم

بیا به هم کمک کنیم

لب های یکدگر رو خندان کنیم

آه مهربان من

بیا ابرها را به کناری بزنیم

چشم‌هایم فقط از برای توست

همه وجودم از برای توست

تا زنده‌ام و گر بمیرم

نوری می‌شوم و برتو می‌تابم تا بتوانم خوشحالت کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387 ساعت 23:0  توسط جاوید 


بدبخت جلو خونه نشسته بود، خونه خودمون بود ؟ نمی‌دونم چرا ! یه کودک پاکستانی بود، شاید من بودم، بهر حال شخصیت اول بود، شاید یه کودک پاکستانی! شاید من؟! بارون می‌بارید و بعد از بند اومدن بارون رفتم بیرون، من بودم یا بابام یا یکی دیگه، ای خدا، گیج شدم، اینا کی هستن؟ اصلن نمی‌دونم! من کجای این داستانم؟ چرا من یا هرکی که داشت از در می‌رفت بیرون دست این کودک پاکستانی رو نگرفت و نیاوردیم تو خونه؟ داشت از سرما می‌لرزید! تلاشی بی‌فایده می‌کرد یا شاید بافایده! من نمی‌دونم! اصلن اینا کی هستن؟ ای خدا! یکی به من بگه! خدا! کدوم نقش رو تو اینبازی به من دادی؟ بازیه! جالبه! کی داره حرف می‌زنه؟! شاید من تنها و تنها ناظرم و باید نیگاه کنم! شاید الان تنها یه ناظرم و باید ببینم چه اتفاقی میفته! چرا خونوادم رو اینطوری نشون دادی؟ ما که این نیستیم! اصلن اینا خونواده‌ی منن؟ این خونه مال کیه؟ جالبه! من ناظرم و همه‌ی نقشا رو بازی می‌کنم! ع بازیگر تمام عیار.

داشت می‌لرزید، در کنج در و نگاهی بهش انداخت و آه دردناکی کشید و کودک گفت ای خدا، این پولدارا چجوری ان همه ثروت بدست آوردن؟ من چجوری این شکمه گرسنم رو سیر کنم؟

اه‌ه‌ه، چی شد؟ این دیگه چیه؟ چرا اینجوری شد؟ من می‌خوام بقیه داستان رو ببینم! اصلن داستانه؟ خدا؟ خیلی عجیبه! چگونه نیگاه کنم؟ دردناکه و همه دارن اینجا اشتباه می‌کنن حتی این کودک! شاید من اشتباه کنم! شاید!

این کودک این همه پو  از کجا آورد؟ داشت خونه می‌ساخت، یا آسمون‌خراش، خدا رو شکر، دیگه آخرشه، حتمن خیلی سعی کرده، حتمن! این ارزش دیگه چیه؟ چرا این خونه داره می‌ریزه پایین؟ همش از بین رفت، و کودک داشت می‌خندید، نمی‌دونم چه مدل خنده‌ای بود، فقط می‌دونم داشت می‌خندید، از فروپاشی خونه می‌خندید؟ از چی می‌خندید؟ و همه و همه بهش نیگاه مکردن.

از خواب پا شدم، و حالا خودم رو دیدم، خواب بودم، این دیگه صدای چیست؟ باید درس بخونم، خواب کافیه، باید درس بخونم!

* خداااا ..... این دیگه چجور خوابیه؟ من همه‌ام ولی فقط یه ناظرم! یعنی جی؟ باید چیکار کنم؟

+ نوشته شده در  جمعه 27 اردیبهشت1387 ساعت 23:31  توسط جاوید 


گیر کردن من در توده ی بافته شده ی آهن خنده دار بود ؟ غلتیدن من و آهن ها با هم چطور ؟ و وقتی که داخل رودخانه ای از گِل و سرکش افتادم چی؟ و وقتی که من به زیر آن گل می رفتم چی ؟ و حالا که تمام بدنم زیر گل رفت چی ؟ همه می خندید ؟! کجای این مسئله خنده دار بود ؟ خندش کجا بود ؟ آیا تلاشم برای زنده ماندنم خنده دار بود؟ وقتی پاهایم را رها ساختم و با استفاده از توده‌ی آهن خودم را بالا کشیدم و دستام رو به جایی بند آوردم و آرام و به زحمت خودم را بالا کشیدم خنده‌دار بود ؟ چرا کمکم نکردین. دلم آغوش گرمی را م‌خواست. وقتی داشتم گل بالا می‌آوردم و خوشحال بودم که رهایی یافتم کجای این مسئله خنده‌دار بود که همه به من می‌خندیدید ؟ چرا از مرگ من خوشحالید و می‌خندید ؟

دلم آغوش گرمی را می‌خواست، آغوش گرم و مهربان، آه مهربانم، آغوش گرمت را می‌خواستم ...

 

از خواب پریدم، باید به دانشگاه می‌رفتم، ادامه‌ی داشتان رو خودم باید بسازم، در بیداری، ا باید به درون رودخانه‌ی گل برگردم تا از شر این خنده‌های مرموز رهای یابم یا در استوار بایستم و منتظر آغوش گرم مهربانم باشم و تلاش کنم ...

راه دوم را انتخاب می‌کنم، باید از این منجلاب بیرون بیام، شاید بیرون اومده باشم، نمی‌دانم، به هر حال باید سعی و تلاشم را کنم تا موفق شم.

من خواب بودم، اونی که تو رودخانه‌ی گل افتاده بود من بودم، اونی که داشت ماجرا را تماشا می‌کرد من ِ فرشته بودم و کو فرشته‌ی من ؟ که به آغوشش بروم ؟ صبر !!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 اردیبهشت1387 ساعت 9:29  توسط جاوید 


فرشته‌ی مهربانم، ای دوست داشتنی، ای من، پرواز کن، به آسمانها برو، هرگز روی این زمین فرود نیا، جز برای آغوش کردن من و پرواز دادنم با خود،زمین جایی بس غم‌انگیز است، شاد باش و خوشحال، من نیز از شادی تو خوشحال ای مهربانم، پرواز کن، حال که مرت فرود آورد، در این دنیای حاکی از غم که با دیگری پرواز کنم و خوشحال باشم، اما جایی برای پرواز نیست، تو در پروازی و من بی تو پرواز را نمی‌خواهم، بال‌هایم برای تو، التماست می‌کنم بال‌هایم را پس نفرستی، حتی اگه خواستی ازم که با تو پرواز کنم، در آغوشت می‌گیرم و به آسمان‌ها می‌رویم، این زیباست. بال‌هایم برای تو، همه و همه برای تو، پرواز کن ای مهربانم، من دگر پرواز را نمی‌خواهم، خوشحال باش تا من نیز خوشحال در این دنیای حاکی از مرگ و سکوت، تو با بال‌های من پرواز کن، و بگذار بال‌هایت در کنارت سالم بمانند و تورا همیشه و همیشه همراهی کنند، بال‌هایم کمکت می‌کنند، نگران نباش، پرواز کن، من بی تو پرواز را نمی‌خواهم، و من اینجا، در این دنیای حاکی از سکوت و مرگ، در گوشه‌ای تاریک، تنها و همراه با غم و خوشحال از خنده‌های تو زندگی می‌کنم و سرانجام می‌میرم، آری، من نیز، این فرشته که می‌گویی از آسمان‌ها آمده باید بمیرد تا پرواز را بیاموزد، من پرواز با تورا نیاموختم، شاید آموختم و تو از پرواز کردن من در کنارت رنجه داشتی، من نیز می‌میرم، و پرواز می‌کنم و همراهت خواهم بود ای فرشته‌ی مهربانم، در همه حال همراهت خواهم بود.

 

پرواز کن، خوشحال باش و بخند، با بال‌های من پرواز کن، من مواظبتم

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 20:2  توسط جاوید 


سلام ... امروز یه پست کاملن متفاوت دارم ... یه کم هم از این فوتسالمون بنوسیم ... آخه من خودم این چند روزه گیج شدم.

شرح وقایع تربیت بدنی روز ۵ شنبه که استاد همن باهامون بازی کرد و باشگاه در شنبه شب ساعت ۹

۵شنبه صبح رفتیم سالم استاد هم اومد و لباسای ورزشی رو پوشیدیمو من امروز با یه کفش متفاوت ... از این کفشا نمی پوشم ... بدم میاد ... یه جورین ... خوب چیکار کنیم ... وردکاپمون رو شب قبلش دزدیدن ما هم بدر نبود وقت کافی و نبود فروشگاه باز از این کفش استفاده نمودیم ... خداییش خیلی ضایع هستش ... ولی بغل پاهای توپی میشه باهاش زد ... باز شروع شد و ما طبق معمول پا به توپ شدیم ... تیم حریف هم که ماشالا آخر بازی بود ... همون اول بازی دو گل با بغل پای چپ زدم ... توپ رفت اوت ... به نفع ما ... استاد توپ رو سانتید رو پای من ... منم توپ روی پای راستم فاصله تا دروازه دو متر ... با رو پا یه شوت محکم زدیم به سمت سه کنج ... نمدونم چی چی شد ... من زاویه رو کج انتخاب کرده بودم که تو از همون زاویه ای که اومده بود رفت به سمت اوت و صورت استاد رو چشبوند

استاد گفت خوب بگیر بزار رو پای چپت که تسلط داری ... گفتم بابا من راستم ... هیچی نگفت ... آخر ترمی نمره نمیده

بازی در پایان با نتیجه ی ۸ بر ۵ به نفع ما تموم شد ... ۶ گل با پای چپ زدم و اون دوتا گل رو هم این استاد بیچاره ... اگه توپای پای راستم میرفت به سمت دروازه چی میشد ... بیش از ده شوت زدم با پای راستم ولی یه دونش هم نرفت رو دروازه ... اگه بغل میزدم بهتر بودش

حالا شنبه شب ... همش یه گل  بازم با پای چپ ... پنالتی رو هم با پای راست خرابیدم  حالا نمدونم چیکار با این پای راستم کنم ... از کفش هم خوشم اومده ... درسته که رو پاییش به پای ورد نمیرسه و لی بغل پاش خیلی باحاله ... ولی ایشالا از تمرین بعدی و بازی بعدی سعی میکنیم با پای راست بهتر بازی کنیم و گل قشنگ بزنیم ... البته از بازی شنبه شب نمی شه چیزی برداشت کرد ... آخه من اون شبی بیشتز دفاع کردم و اصلن پا به توپ نشدم ... همش پاس میدادم ... خیلی خسته بودم ... حسش نبود استارت بزنم ... تو یه موقع توپ از سمت راست استارت رو زدم بعد آمردم چپ با پای چپ چیپیدمش رفت گل ... ایشالا واسه باز های بعدی سعی می کنیم سر حال بریم بازی ... آخه گل هام رو همش تقدیم به یه نفر می کنم ... همینطور بازی خوبم رو ... خوشحال میشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت 13:46  توسط جاوید