قبلنا همسایه بودن، خوب حرف و حدیثی هم که تو کار نبود، فقط و فقط همسایه بودن، هر دوتاشون هم خیلی خیلی کم سن و سال. خانوادهی پسره رفتن یه جای دیگه خونه گرفتن، هر دو تاشون بزرگ شدن، شاید فقط از نظر جسمی، پسره همش 21 سال داشت، شاید حس میکرد که باید زن داشته باشه چون داره کار میکنه، میخواد یه زندگی مال خودش داشته باشه، دختره رو که قبلن با هم همسایه بودن رو تو خیابون میبینه، عاشقش شد؟! شاید میتونست از فرصت استفاده کنه، آخه قبلن همسایه بودن، بابا ماماناشون همدیگرو میشناختن، البته دختره مامانش رخمت خدا رفته بود، الان هم که زن بابا داره، پسره به مامانش میگه، اون هم با چه شرم و حیایی، مامانش میره خواستگاری، هر دو طرف بدون هیچ شناخت واقعی عمل کرده بودن، فقط و فقط از رو ظاهر تصمیم گرفتن، جواب بله رو شنیدن، خوشحال از این موضوع، خیلی خیلی خوشحال، نامزد کردن ولی عقد نکرده بودن، خواهر پسره رو میخواستن عقد کنن، از خانوادهی پسره اصرار به دختره که اونا هم عقد بگیرن تا مراسم هر دو عقد رو با هم برگزار کنن، ولی همش از دختره انکار، دلیلش رو ازش پرسیدم گفت تا گرم هستش باید بجزونمش، حسابی ازش پول بگیرم، باید کلی خرجم کنه، پیش خودم گفتم مگه تو میخوای با پول ازدواج کنی، خوب بعدن هم هرچی پول در بیاره خوب همش رو میده دست خودت، بدبخت از اون پسرای خسیس نیست که، پسره هم که درآمد چندانی نداشت، کار آزاد میکرد، راننده ماشن سنگین بود، حتی گواهینامه پایه یک هم نداشت، سوادش هم سوم راهنمایی بود، هرچی پول داشت داد دست نامزدش، حتی از باباش هم پول میگرفت تا بتونه چیزایی رو که دختره هر روز میخواست واسش بخره، اینا اشکال نداشت، شایدم داشت، ولی بسته به نوع کار و درآمدش باید عمل میکردن، بدتر از همه این بود که دختره به تنهایی میرفت خرید، هیچ وقت نامزدش رو با خودش نبرد، یعنی نخواست که با هم بیرون برن. مراسم عقد خواهر پسره رو گرفتن، ماه حسین اومد، شاید دختره میخواست مراسم عقدشون رو بعد از این دو ماه بگیره، از پسره پرسیدم دوستش داری؟ میدونی عشق یعنی چی؟ گفت خیلی دوستش دارم، آره عاشقشم. یعنی راست راستی عاشق بود، از چشماش چیزی نفهمیدم، ولی دختره رو میدونم، عاشق نبود، به دنبال پول بودش، خانوادهی پسره از دستش راضی نبودن، چیزی نمیگفتن، ولی دوست داشتن پسرشون بتونه یه خورده پول جمع کنه تا بتونه تو آینه شغل بهتری انتخاب کنه تا زندگشی رو بهتر بچرخونه، ولی دختره بو قول خودش، مرغ یه پا داره، چه حرفی!!! شاید عقدهای بود، آخه باباش خسیس بود، از همه بدتر یه بچه، زن بابا هم که داشت، زن باباش و باباش که هر روز سر مسایلی ناچیز و جزیی درگیر میشدن، باباش با زن قبلیش هم خیلی بد رفتار میکرد، ولی الان مشکل از بچگی هر دوتاشونه، نمیدونن که میشه با عضق و محبت یه زندگی قشنگ و زیبا داشت، ولی باباش همچنان خسیس بود، دختره هم که هر روز با زن باباش مشکل داشت، مشکل از زن باباش بود یا خودش؟! شایدم هردو. شاید الان میخواست تلافی کنه، شاید میخواست تو این 17 سالی که نمیتونسته خرج کنه یه جا به هم خرج کنه، تازه این همهی مشکل نبود، با هزارتا پسر حرف میزد، حتی الان که نامزد داشت، خوانوادهی پسره حسابی کلافه شده بودن، ولی پسره انگاری دوستش داشت، شاید دختره دوستش نداشت، یعنی نمیدونست پسره دوستش داره، شاید پسره مسیر دوست داشتن رو اشتباه رفته باشه، شاید هم اینکه تا حالا هیچ وقت بهش نگفته که دوستش داره، احساساتش رو بهش نگفته. روزا میگذشت، یه روز صبح، یه نیم ساعتی بعد از اذان زنگ خونمون رو زدن، بابای دختره بودش، میگفت که رو دیوار نوشتن ...................................................................................................................... (اسم دختره) (شماره موبایل دختره) .................. .
از گفتنش شرم داشتم، یعنی کی میتونست اینکار رو کرده باشه، جالب اینجاست که شماره موبایل جدید دختره هم نوشته بودن، یعنی خطی که پسره جدیدن واسش گرفته بود، یعنی دوست پسرایی که باهاش در ارتباط بودن اینکار رو کرده بودن؟ یعنی نامزد دختره هیچ ارزشی واسه دختره نداشت که اینکار رو کرده بودش؟ یعنی با کلی پسر دیگه هم حرف میزد.
خوب خونوادهی دختره رفتن و رو این چیزایی که رو دیوارا نوشته بودن رو خط گرفتن، به پسره نگفتن، ولی پسره فهمید، آخه کلی آدم اینا رو دیده بود، خونشون بود، میگفت نزارین خونوادم از این موضوع با خبر بشن، تو چشای دختره حتی کوچکترین احساس شرم و پشیمانی هم نبود، انگاری خونوادهی پسره موضوع رو فهمیده بودن. طبق معمول دختره از پسره پول گرفت و باز به تنهایی بیرون رفت، چرا از نامزدش نمیخواست باهاش بره؟ شاید مرغ یه پا داشته واقعن، یعنی از دید دختره، میخواست لباسای عروس رو ببینه، یعنی میخواست کاری کنه که خونوادهی پسره فکر کنن که دختره میخواد بعد از ماه صفر عقد کنه با پسرشون؟! غروبی برگشت، باز پول گرفت، اینبار میخواست به یه شهر دیگه بره، یه شهری که میتونست این موقع شب واسش خطرناک باشه، یعنی هیچ چیز خطرناک نیست، این خود آدما هستن که موقعیت رو واسه خودشون خطرساز میکنن، باز از نامزدش نخواست که باهاش بره، پسره چی؟ ازش خواست و گفت که دوست دارم همراهت بیام؟! انگاری خونوادهی پسره دنبال یه بهونه میگشتن، همه چی رو بهم زدن، خیلی هم ناراحت بودن، خیلی زیاد، دختره هم ناراحت بود؟! همه چی رو پس گرفتن، یعنی هر چیزی رو که واسه دختره گرفته بودن، دیگه همه چی تموم شده بود، نمیدونم دختره هم ناراحت بود یا نه، من ازش خبری ندارم، سوالی هم نگرفتم، ولی شاید الان ناراحت باشه، شاید بفهمه که اشتباه کرده، شاید هم هنوز مرغ یه پا داشته باشه و اینطوری بتونه راحتتر با پسرای دیگه حرف بزنه، همونطور که حرفها و فحشهایی که رو دیوار نوشته بودن واسش مهم نبود.
پینوشت: اشتباه از کدوم بیشتر بود؟ چرا این اتفاق افتاد؟ چه کسی میتونست رو دیوار همچین چیزایی بنویسه، یعنی داز نظر خودش دختره رو دوست داشته و میخواسته با اینکار به دختره برسه؟ چرا انقدر بچگونه عمل کرده؟ یعنی یه بچس؟ تعداد افرادی که تو این دنیا بچن چند نفرن؟ تعداد افرادی که فقط از نظر جسمی بزرگ شدن ...
خیلی چرا . چراها وجود داره .....
پینوشت 2: من هم پسره هم دختره رو خوب میشناسم، خیلی خیلی زیاد، پسره قبلنا همسایهی پدربزرگمون بودش و الان هم همسایه خودمون، دختره هم که از آشناهامون هستش.
پینوشت 3: ..............................
+
نوشته شده در شنبه 11 اسفند1386 ساعت 19:36 توسط جاوید
|