جاویدم، چرا غمگینی؟
خدا جوونم، چیکار کنم، هرچی فکر میکنم بازم به نتیجه نمیرسم، من جاویدم خب، جاوید با چشماش حرف میزنه، فقط و فقط با چشماش، با همه و همه چی حرف میزنه، با چشماش، میدونی که منظورم چیه، یادته که وقتی چشمام رو میبستم چقدر فکر میکردم، چقدر با اطراف حرف میزدم، اونم هیشکی نمیشنیدش بجز تو خدا جوونم، خدا جوونم، میدونی مشکلم چیه؟
معلومه که میدونم عزیزم، اونم میدونه مشکلت چیه، فقط میخواست خودت بفهمی که مشکلت چیه.
خب حالا میفهمم، میفهمم مشکلم چیه، ولی چجوری حلش کنم؟
ازش کمک بخواه، باهاش حرف بزن، اون یادت میده که قشنگ حرف بزنی، همونطور که چشمات قشنگ حرف میزنن، میدونی برق چشات خیلی قشنگن؟
خدا جوونم، قشنگ بودن، ولی خستن، خیلی خسته، روزگار خیلی بازیها داره، خیلی.
ولی به جاش جاویدی، جاوید میمونی، فقط کافیه همونطور که سختیها و مشکلاتت رو با موفقیت پشت سر گذاشتی، تو ادامه مسیر هم همهی تلاشت رو به کار گیری تا سربلند بیای بیرون، همین. من از جاویدم یه مرد ساختم واسه خودم، میدونی گریهی یه مرد چه دردناکه؟ آره، منم درد میکشم وقتی اشکات رو زیر بارونم میبینم، واسه همینه که من اشکات رو پاک می کنم، دستام رو رو صورتت میکشم. کی غیر از تو میتونه با چشاش با من و تمام مخلوقات من به این قشنگی حرف بزنه؟
خدا جووونم، من خستم، خسته، ولی جاویدم و جاوید میمونم، همهی تلاشم رو میکنم.
جاویدم، مطمعنم که موفق میشی.
آره، من موفق میشم.
جاوید، ازت معذرت میخوام، منو ببخش، ولی خودت که بهتر میدونی، میخواستم یه مرد شی، همینظور یه مرد قدرتمند بشی، قدرت تو دستات باشه جاویدم، من میخواستم تو رو واسه خودم بسازم.
ممنونم خدا، ولی ....
جاوید
جوونم؟
من اشتباه کردم؟
یعنی چی؟
دیدی حرفات زبونت با حرفای چشات فرق داره؟ دیدی باز اشتباه کردی؟ اگه من حرف چشای قشنگت رو نمیخوندم کی میفهمید که مردی، یه مرد واقعی.
آره، میدونم، ولی بلد نیستم حرفای چشام رو بیارم رو زبونم.
جاویدم، من اشتباه کردم، من تورو فقط و فقط از برای خودم میخواستم، تو هم هنوز مال منی و هستی، ولی تو یه فرشتهای، یه فرشتهای که رو زمین باید زندگی کنه، با مردمم.
آره، من یه فرشتم، زندگی میکنم
فرشتهی من، جاویدم، یادته وقتی که زبونت حرف نمیزد چقدر گوشه گیرو تنها بودی؟ یادته که فقط و فقط منو داشتی و با چشمات باهام حرف میزدی، قشنگترین حرفارو.
آره یادمه، ولی الان ....
آره، تو باید یاد بگیری حرفای چشات رو بیاری رو زبونت، همون حرفای مردونه و قشنگ رو. جاویدم، این رو هم یاد بگیر، چیزی که من در موردش اشتباه کردم.
خدا جوونم، من نباید تقصیر خودم رو بندازم گردن تو، این من بودم که کوتاهی کردم، ولی جبران میکنم، بهت قول میدم، چشمام بهت قول میدن.
جاویدم، ازش کمک بگیر، اونم فرشتهی منه، همراه توئه، اون دوستت داره، ازش بخواه بهت یاد بده که چطوری حرفای چشات رو بیاری رو زبونت.
خدا جوونم، ولی الان اون فکر میکنه من یه بچهام.
جاویدم، باید یاد بگیری، دیدی حرفای چشات دوباره فرق داره، من حرفای چشات رو میخونم، اون هم میخونه، اون میدون جاویدمون یه مرده، یه مرد واقعی، ولی مگه تو بهش گفتی؟ گفتی یا نه؟ بهش گفتی تو یه مردی؟ بهش گفتی چقدر تلاش کردی؟ بهش گفتی تو شکستناپذیری؟ بهش گفتی چشای جاویدت میگه دوستت داره؟
نه خدا جون، هیچی بهش نگفتم، ولی نوشتم، ولی باز میدونم که خیلی بد نوشتم، آخه من حتی بلد نیستم حرفای چشام رو بیارم رو کاغذ.
جاویدم، اون میدونه تو یه مردی، یه مرد واقعی، اون تو رو میبینه، حرف چشات رو میخونه، ولی اون میخواد همه و همه بدونن که تو یه مردی، پس باید یاد بگیری قشنگ حرف بزنی، مگه چند نفر هستن که میتونن به راز چشای بهترینم، جاویدم پی ببرن؟
خدا جوونم، ازش میخوام، کمکم میکنه؟
چون دوستت داره کمکت میکنه. میدونی الام چشات چی میگن؟ الان بیارش رو کاغذ.
آره می دونم خدا جون، اون داره میگه، جاویدم، دوستت دارم.
آفرین جاویدم، میدونی چیه؟
آره میدونم، من و اون با هم در دستان خداییم، با هم. من هم جاوید توام هم جاوید اون، هردوتاون بهم میگین جاویدم.
دقیقن، تو هم مال منی، هم مال اون، ولی هردوتانون مال منین.
خدا جون، موفق میشم؟
مگه تو جاوید نیستی؟
هستم، من جاویدم و جاوید میمونم، من شکستناپذیرم، ازش کمک میخوام. خدا جوون، تو هم کمکم میکنی؟
معلومه که کمکت میکنم، ولی اون خیلی خیلی بیشتر کمکت میکنه، چون من به چشات، به قلبت مینگرم، اون هم همینطور، ولی بقیه تنها و تنها به حرفای زبونت نیگاه میکنن. پس تو باید یاد بگیری قشنگ حرف بزنی، تو این راه، من، اون و همهی عناصر هستی دست به دست هم میدن تا کمکت کنن، ولی مهمتر از همه این خودتی، خودت باید تغییر رو تو خودت به وجود بیاری.
آره خدا جوونم، من میتونم، باید تغییر کنم.
یادت نمیره که هم من هم اون ...
آره خدا، میدونم، دوستم دارین به اندازهای که هیچ کس نمیتونه من رو به این اندازه دوست داشته باشه، نمیتونه و وجود نداره.
یه چیزی یادت رفت
نه یادم نرفت، ولی نگفتم
باید بگی، چون چشات، قلب قشنگت داره میگه.
من هردوتون رو تا نهایت مهر دوست دارم. یه چیز دیگه
من که میدونم، ولی باید بیاری رو کاغذ، بیاری رو زبون.
خدا جون، همینجا میبوسمت، یه بوسه قشنگ هم برای اون، خودت، امشبی، وقتی خواب بود روی گونههای قشنگش بزارش.
باشه عزیزم، سعی کن همیشه و همیشه فقط و فقط حرف چشای قشنگت، حرف قلب پاکت رو بزنی، حرف دیگهای نزن، اونا هرگز اشتباه نمیکنن، این زبونته که اشتباه میکنه، پس به حرف دلت گوش بده، اون منم، من در وجود جاویدمم، بهش گوش بده و اونا رو بیار رو زبونت تا اشتباه نکنی، تا اونی رو هم که دوست داری خوشحال کنی، تا همه و همه بفهمن تو یه مرد واقعی هستی، همونطور که بودی
خدا جوونم، همهی تلاشم رو میکنم
جاویدم، باید دستاش رو بگیری، باید بری تو بغلش، باید به چشاش نیگاه کنی، همچنان دوستش بدار، بیشتر و بیشتر، اون از احساس قشنگت خبر داره، همه چی رو میدونه، برو تو بغلش و ببوسش.
خدا جون، چرا نمیتونم معنی دوست داشتنم رو بهش بگم.
چون به حرف دلت گوش نکردی، الان باید گوش کنی، اون منم که دوست داشتن رو واست معنا میکنم، هیچکس جز من نمیتونه معنی دوست داشتن رو بفهمه، ولی جاویدم میفهمه، تو تنها کسی هستی که میفهمیش، ولی قادر به بیانش نیستی، چون بیانی نداره، چون هیچ عناصر هستی معنی عضق رو نمیفهمه بجز قلب عاشقت، قلب عاشقت پاکه، ازش بخواه معنی دوست داشتن رو بهت بگه، بگه چرا دوستش داری. از قلبت بخواه با قلبش ارتباط برقرار کنه، همونطور که با من ارتباط برقرار کردی.
" جاویدم، تا نهایت مهر، تا نهایت عشق دوستت دارم، دستانم را بگیر "
خدا جوون، این صدای خودش بود، آره خودش بود، باید برم دستاش رو بگیرم، باید تلاش کنم، باید قوی و قویتر شم، باید یاد بگیرم حرفای قلبم رو بیارم رو زبونم، اون کمکم میکنه.
حتمن، یه چیز دیگه جاویدم، باید مرد شی، مرد تر، قوی و قویتر، باید از همه کمک بگیری، از همه، حتی عناصر هستی