تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








غرق شدن فرو رفتن در آب نیست

                                   ماندن در زیر آب است

+ نوشته شده در  شنبه 20 بهمن1386 ساعت 23:43  توسط جاوید  | 


جاویدم، چرا غمگینی؟

خدا جوونم، چیکار کنم، هرچی فکر می‌کنم بازم به نتیجه نمی‌رسم، من جاویدم خب، جاوید با چشماش حرف می‌زنه، فقط و فقط با چشماش، با همه و همه چی حرف می‌زنه، با چشماش، می‌دونی که منظورم چیه، یادته که وقتی چشمام رو می‌بستم چقدر فکر می‌کردم، چقدر با اطراف حرف می‌زدم، اونم هیشکی نمی‌شنیدش بجز تو خدا جوونم، خدا جوونم، می‌دونی مشکلم چیه؟

معلومه که می‌دونم عزیزم، اونم می‌دونه مشکلت چیه، فقط می‌خواست خودت بفهمی که مشکلت چیه.

خب حالا می‌فهمم، می‌فهمم مشکلم چیه، ولی چجوری حلش کنم؟

ازش کمک بخواه، باهاش حرف بزن، اون یادت می‌ده که قشنگ حرف بزنی، همونطور که چشمات قشنگ حرف می‌زنن، می‌دونی برق چشات خیلی قشنگن؟

خدا جوونم، قشنگ بودن، ولی خستن، خیلی خسته، روزگار خیلی بازی‌ها داره، خیلی.

ولی به جاش جاویدی، جاوید می‌مونی، فقط کافیه همونطور که سختی‌ها و مشکلاتت رو با موفقیت پشت سر گذاشتی، تو ادامه مسیر هم همه‌ی تلاشت رو به کار گیری تا سربلند بیای بیرون، همین. من از جاویدم یه مرد ساختم واسه خودم، می‌دونی گریه‌ی یه مرد چه دردناکه؟ آره، منم درد می‌کشم وقتی اشکات رو زیر بارونم می‌بینم، واسه همینه که من اشکات رو پاک‌ می کنم، دستام رو رو صورتت می‌کشم. کی‌ غیر از تو می‌تونه با چشاش با من و تمام مخلوقات من به این قشنگی حرف بزنه؟

خدا جووونم، من خستم، خسته، ولی جاویدم و جاوید می‌مونم، همه‌ی تلاشم رو می‌کنم.

جاویدم، مطمعنم که موفق میشی.

آره، من موفق میشم.

جاوید، ازت معذرت می‌خوام، منو ببخش، ولی خودت که بهتر می‌دونی، می‌خواستم یه مرد شی، همینظور یه مرد قدرتمند بشی، قدرت تو دستات باشه جاویدم، من می‌خواستم تو رو واسه خودم بسازم.

ممنونم خدا، ولی ....

جاوید

جوونم؟

من اشتباه کردم؟

یعنی چی؟

دیدی حرفات زبونت با حرفای چشات فرق داره؟ دیدی باز اشتباه کردی؟ اگه من حرف چشای قشنگت رو نمی‌خوندم کی‌ می‌فهمید که مردی، یه مرد واقعی.

آره، می‌دونم، ولی بلد نیستم حرفای چشام رو بیارم رو زبونم.

جاویدم، من اشتباه کردم، من تورو فقط و فقط از برای خودم می‌خواستم، تو هم هنوز مال منی و هستی، ولی تو یه فرشته‌ای، یه فرشته‌ای که رو زمین باید زندگی کنه، با مردمم.

آره، من یه فرشتم، زندگی می‌کنم

فرشته‌ی من، جاویدم، یادته وقتی که زبونت حرف نمی‌زد چقدر گوشه گیرو تنها بودی؟ یادته که فقط و فقط منو داشتی و با چشمات باهام حرف می‌زدی، قشنگ‌ترین حرفارو.

آره یادمه، ولی الان ....

آره، تو باید یاد بگیری حرفای چشات رو بیاری رو زبونت، همون حرفای مردونه و قشنگ رو. جاویدم، این رو هم یاد بگیر، چیزی که من در موردش اشتباه کردم.

خدا جوونم، من نباید تقصیر خودم رو بندازم گردن تو، این من بودم که کوتاهی کردم، ولی جبران می‌کنم، بهت قول می‌دم، چشمام بهت قول می‌دن.

جاویدم، ازش کمک بگیر، اونم فرشته‌ی منه، همراه توئه، اون دوستت داره، ازش بخواه بهت یاد بده که چطوری حرفای چشات رو بیاری رو زبونت.

خدا جوونم، ولی الان اون فکر می‌کنه من یه بچه‌ام.

جاویدم، باید یاد بگیری، دیدی حرفای چشات دوباره فرق داره، من حرفای چشات رو می‌خونم، اون هم می‌خونه، اون می‌دون جاویدمون یه مرده، یه مرد واقعی، ولی مگه تو بهش گفتی؟ گفتی یا نه؟ بهش گفتی تو یه مردی؟ بهش گفتی چقدر تلاش کردی؟ بهش گفتی تو شکست‌ناپذیری؟ بهش گفتی چشای جاویدت می‌گه دوستت داره؟

نه خدا جون، هیچی بهش نگفتم، ولی نوشتم، ولی باز می‌دونم که خیلی بد نوشتم، آخه من حتی بلد نیستم حرفای چشام رو بیارم رو کاغذ.

جاویدم، اون می‌دونه تو یه مردی، یه مرد واقعی، اون تو رو می‌بینه، حرف چشات رو می‌خونه، ولی اون می‌خواد همه و همه بدونن که تو یه مردی، پس باید یاد بگیری قشنگ حرف بزنی، مگه چند نفر هستن که می‌تونن به راز چشای بهترینم، جاویدم پی ببرن؟

خدا جوونم، ازش می‌خوام، کمکم می‌کنه؟

چون دوستت داره کمکت می‌کنه. می‌دونی الام چشات چی می‌گن؟ الان بیارش رو کاغذ.

آره می دونم خدا جون، اون داره می‌گه، جاویدم، دوستت دارم.

آفرین جاویدم، می‌دونی چیه؟

آره می‌دونم، من و اون با هم در دستان خداییم، با هم. من هم جاوید تو‌ام هم جاوید اون، هردوتاون بهم میگین جاویدم.

دقیقن، تو هم مال منی، هم مال اون، ولی هردوتانون مال منین.

خدا جون، موفق می‌شم؟

مگه تو جاوید نیستی؟

هستم، من جاویدم و جاوید می‌مونم، من شکست‌ناپذیرم، ازش کمک می‌خوام. خدا جوون، تو‌ هم کمکم می‌کنی؟

معلومه که کمکت می‌کنم، ولی اون خیلی خیلی بیشتر کمکت می‌کنه، چون من به چشات، به قلبت می‌نگرم، اون هم همین‌طور، ولی بقیه تنها و تنها به حرفای زبونت نیگاه می‌کنن. پس تو باید یاد بگیری قشنگ حرف بزنی، تو این راه، من، اون و همه‌ی عناصر هستی دست به دست هم می‌دن تا کمکت کنن، ولی مهم‌تر از همه این خودتی، خودت باید تغییر رو تو خودت به وجود بیاری.

آره خدا جوونم، من می‌تونم، باید تغییر کنم.

یادت نمی‌ره که هم من هم اون ...

آره خدا، می‌دونم، دوستم دارین به اندازه‌ای که هیچ کس نمی‌تونه من رو به این اندازه دوست داشته باشه، نمی‌تونه و وجود نداره.

یه چیزی یادت رفت

نه یادم نرفت، ولی نگفتم

باید بگی، چون چشات، قلب قشنگت داره می‌گه.

من هردوتون رو تا نهایت مهر دوست دارم. یه چیز دیگه

من که‌ می‌دونم، ولی باید بیاری رو کاغذ، بیاری رو زبون.

خدا جون، همینجا می‌بوسمت، یه بوسه قشنگ هم برای اون، خودت، امشبی، وقتی خواب بود روی گونه‌های قشنگش بزارش.

باشه عزیزم، سعی کن همیشه و همیشه فقط و فقط حرف چشای قشنگت، حرف قلب پاکت رو بزنی، حرف دیگه‌ای نزن، اونا هرگز اشتباه نمی‌کنن، این زبونته که اشتباه می‌کنه، پس به حرف دلت گوش بده، اون منم، من در وجود جاویدمم، بهش گوش بده و اونا رو بیار رو زبونت تا اشتباه نکنی، تا اونی رو هم که دوست داری خوشحال کنی، تا همه و همه بفهمن تو یه مرد واقعی هستی، همونطور که بودی

خدا جوونم، همه‌ی تلاشم رو می‌کنم

جاویدم، باید دستاش رو بگیری، باید بری تو بغلش، باید به چشاش نیگاه کنی، همچنان دوستش بدار، بیشتر و بیشتر، اون از احساس قشنگت خبر داره، همه چی رو می‌دونه، برو تو بغلش و ببوسش.

خدا جون، چرا نمی‌تونم معنی دوست داشتنم رو بهش بگم.

چون به حرف دلت گوش نکردی، الان باید گوش کنی، اون منم که دوست داشتن رو واست معنا می‌کنم، هیچ‌کس جز من نمی‌تونه معنی دوست داشتن رو بفهمه، ولی جاویدم می‌فهمه، تو تنها کسی هستی که می‌فهمیش، ولی قادر به بیانش نیستی، چون بیانی نداره، چون هیچ عناصر هستی معنی عضق رو نمی‌فهمه بجز قلب عاشقت، قلب عاشقت پاکه، ازش بخواه معنی دوست داشتن رو بهت بگه، بگه چرا دوستش داری. از قلبت بخواه با قلبش ارتباط برقرار کنه، همونطور که با من ارتباط برقرار کردی.

" جاویدم، تا نهایت مهر، تا نهایت عشق دوستت دارم، دستانم را بگیر "

خدا جوون، این صدای خودش بود، آره خودش بود، باید برم دستاش رو بگیرم، باید تلاش کنم، باید قوی و قوی‌تر شم، باید یاد بگیرم حرفای قلبم رو بیارم رو زبونم، اون کمکم می‌کنه.

حتمن، یه چیز دیگه جاویدم، باید مرد شی، مرد تر، قوی و قوی‌تر، باید از همه کمک بگیری، از همه، حتی عناصر هستی

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 بهمن1386 ساعت 0:29  توسط جاوید  | 


از چی می‌ترسی؟ از اینکه خیالاتی که تو سر داری رو نتونی به عمل برسونی؟ از اینکه بهشون نرسی؟ پس چرا اینجا نشستی؟ یالا پاشو، الان وقشه، هرچقدر زجر کشیدی بسه، هرچقدر واسه ایندت برنامه داشتی دیگه بسه، حالا مستقل شو عزیزم، همین الان، می‌خوای بری زیر بارون؟ می‌خوای گریه کنی؟ خب گریه کن پسرم، همین الان، زیر بارون، کی گریه‌هاتو می‌بینه؟ کی دردتو می‌فهمه؟ جاوید جوونم، من درداتو می‌فهمم، بیا زیر باروونم، گریه کن، فقط و فقط من می‌بینم، نمی‌زارم کسی اشکاتو ببینه، خودم واست اشکات رو پاک می‌کنم، با همین دستام، تو فقط نترس، برو جلو، برو پیش اونی که دوسش داری، بهش بگو تو اشکام رو پاک کن، بزار دستای اون مثه دستای من رو صورتت بشینه، اشکات رو پاک کن، می‌دونی فقط اونایی که دوستت دارن اشکات رو می‌بینن؟ پس هرگز گریه نکن، آخه هم من گریم می‌گیره هم اون، می‌دونی چقدر واسه من و اونی که دوسش داری سخته که نارحتیت رو ببینیم؟ پس گریه نکن عزیزم، بخند جاویدم، بخند، برای ما دوتا بخند، خنده‌هات قشنگن مهربونم، من تو رو جاوید نام نهادم چون برای هردوتامون جاویدی. جاویدم، دستات رو بگیر زیر بارون من، ببین، اینم ماله منه، تو هم ماله منی، کاریش نمیشه کرد، می‌دونی یعنی چه، یعنی همه از منند، ولی تو جاویدی، همیشه جاویدی، واسه اونم جاویدی، برو پیشش، دستاش رو بگیر، به چشاش نیگاه کن، بزار من حرف بزنم، من اشتباه نمی‌کنم، احساست اشتباه می‌کنه، می‌دونی چرا؟ اخه نمی‌خواد اونو از دست بده، ولی می‌دونی چیه؟ فقط و فقط من حرفات رو می‌فهمم، من از حرفات ناراحت نمی‌شم، اونقدر اونقدر اونو هم دوست داشته باش تا با دیدن چشمات حرفات رو نشنفه، خودت رو بفهمه، همونطور که من تورو می‌فهمم. بیا زیر بارونم، می‌خوام بغلت کنم، بیا جاویدم، نمی‌خوام ناراحتیت رو ببینم، جاوید من، بیا تو بغلم، بیا تا دستات رو نوازش کنم، اشکات رو پیش  من و اونی که دوستش داری بریز، ولی اشک شوق، ما نمی‌خوایم ناراحتیت رو ببینیم، فقط می‌خوایم خوشبخت شی، پس برو دستش رو بگیر تو دستات، اون دوستت داره، تو هم اشکاش رو پاک کن، همونطور که اون اشکات رو پاک کرد، برو بغلش کن، ببوسش. اون می‌دونه که تو خیلی خیلی دوستش داری، خیلی خیلی زیاد، اونم تورو، پس ببوسش، بقیش با من جاویدم. تو بیا زیر بارونم، بیا می‌خوام بغلت کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386 ساعت 19:48  توسط جاوید  | 


یه بچه‌ای بود که دستاش رو تو دستای باباش می‌دید، باباش یه مرد بود، قوی بود، بچه‌هه هم پشتش به پشت باباش گرم بود، احساس قدرت می‌کرد، فکر می‌کرد یه مرده، فکر می‌کرد وقتی همه جلو باباش بلند می‌شن بعدن جلو اونم بلند می‌شن، وقتی به کمک و راهنایی باباش یه کاری رو انجام می‌داد به خودش می‌بالید، احساس غرور می‌کرد، اون بچه نمی‌دونست که این کارو باباش انجام داده، روزگار همینطور گذشت و گذشت، پچه بزرگ شد، پدرش دوست داشت بچه‌هه یه مرد واقعی شده باشه، پدرش نمی‌دونست که بچش هنوز همون بچه‌ی دوسالست، ولی کم‌کم به این موضوع پی برد، دلش می‌خواست بچش یه مرد شه، یه مردی که بزرگترین مرد باشه، قدرتمند باشه، بتونه به تنهایی هر کاری رو انجام بده، واسه همین تنهاش گذاشت، بچه‌هه که دیگه باباش رو کنارش حس نمی‌کرد غرورش رو شکسته می‌دید، هیچ‌کس بهش احترام نمی‌زاشت، اینا در واقع تقصیر خودش بود، بچه‌هه باید یه مرد می‌شد، ولی بچه نفهمید، فکر می‌کرد باباش اون‌رو دوست نداره، فکر می‌کرد باباش ازش متنفره، گفت خدایا، نمی‌بخشمت، تو این بلاها رو سرم در آوردی، ولی بچه‌هه دست نوازشگر خدا رو روی سرش حس نمی‌کرد، از خودش، از زندگیش، همه و همه‌چی سیر شده بود، آرزو مرگ خودش رو داشت، یه گوشه‌ای نشست و گریه کرد، می‌خواست تنهایی انقدر گریه کنه که بمیره، ولی باباش دوستش داشت، نمی‌تونست ببینه که بچش داره نابود می‌شه، خدا هم بچه‌هه رو دوست داشت، باباش اومد پیشش، دستاش رو گرفت، گفت پسرم، من باید به تو تکیه کنم، تو هنو بچه‌ای، یه بچه، برو و یه مرد واقعی شو، از علامت‌ها کمک بگیر، برو و هر وقت بهترین پسری که می‌تونی، هروقت که خودت شدی، هر وقت پسر من شدی برگرد، من اینجا منتظرت می‌مونم، و پسر خوشحال از اینکه باباش اینا رو بهش گفته بود، اینبار هم می‌خواست از باباش کمک بگیره، اولش گفت بابا جونم، می‌خوام تو این مسیر کمکم کنی، باباش هیچی نگفت، بچه‌هه داشت مرد می‌شد، واسه همین خودش زودی فهمید که از اول نباید از باباش کمک بخواد، باید خودش راه رو طی کنه، بدون باباش مرد شدن رو بفهمه، یه مردی که اینبار باباش بهش تکیه کنه، واسه همین به باباش گفت، بابا جونم، از همه‌چی ممنون، خیلی دوست دارم، می‌دونم که تو بیشتر از اونکه من بدونم منو دوست داری،  گفت بابایی، من تنها می‌رم، کمکم نکن، می‌خوام یه مرد شم، هر وقت یه مرد شدم خبرت می‌دم، بهت می‌گم بابا، اینجام، بیا پیشم، بهم تکیه کن، و اگه هم فهمیدم که یه بچم، که هیچی، من لایق پسر شما بودن نیستم، تو یه مردی بابایی، ولی اینو بدون بابا جون، من می‌تونم، چون اینبار خودم تنهام، هیشکی کمکم نمی‌کنه، بابایی، وقتی پیشت بودم خیلی کارا رو انجام دادم، خیلی چیزا رو یاد گرفتم، حالا می‌رم و کارام رو تنهایی انجام می‌دم، وقتی بر‌میگردم که یه مرد شده باشم، منتظرم بمون، من یه مرد میشم.

باباش از ته دل واسش دعا می‌کرد و بچه‌هه رفت و ......

 

  • باید منتظر موند ببینیم چی میشه، ولی من می‌دونم که بچه‌هه یه مرد میشه، یه مرد واقعی که باباش بهش تکیه می‌کنه

 

 

نباید ترسید

   خدا با ماست

     همین الان باید رفت

       نباید تسلیم شد

          باید مثل یه مرد جلو مشکلات وایساد

               مثل یه مرد مبارزه کرد

 

  • باید یه مرد باشیم، یه مرد واقعی، که بتونه درست حرف بزنه، قوی حرف بزنه، رو حرفاش وایسه، استوار و قوی باشه و .....
  • باید مثل یه مرد قدم برداشت
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 بهمن1386 ساعت 23:31  توسط جاوید  | 


سلام، خوبین؟ من اصلن حالم خوب نیست، امشبی هم که بعد از سه جلسه خواستم برم کلاس ربان حالم تو کلاس بد شد و استاد واسم تاکسی گرفت برگشتم خونه، الان چن روزی میشه همش تو رخت خوابم، ۳تا امتحان دیگمو هم میخوام حذف کنم، بهتر از اینه که بیفتم، آخه اصلن نمتونم درس بخونم، این چند وقته هم نمتونم بیام آپ کنم، خوب اگه میشه بهم سر بزنین.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386 ساعت 23:57  توسط جاوید  | 


سلام، خوبین؟ چه خبرا؟ من که حسابی خستم، آخه الان که برآورد کردم دیدم تو 54 ساعت گذشته همش 6 ساعت و نیم خوابیدم، آخه امروز امتحان ریاضیات مهندسی داشتیم، خیلی هم سخت بود، خیلی، خوب ساعت 1 پاشدم، بعد از بیدار کردن استادمون از خواب (فکر بد نکنین، استاد زبانمون بودش، منم با 4تا از استادای زبان دانشگاه و زبانسرا خیلی رفیقم، خوب بیدارش کردم دیگه، واسش نوشتم:

Hi, excusme that I’m disturbing now and excusme that I had been apsent last night. I couldn’t to came class because I’m really apsent, and I couldn’t do anything. Today I have very I,portant exam and I didn’t sleep for two days, but I didn’t study’ because I’m not fine. I’m sending this sms for know that you are wake ore sleep.

این مسیج رو دقیقن سر ساعت یک و پانزده دقیقه بامداد واسش فرستادم، چند دقیقه بعد جواب داد:

Hi, I hopthat you have a good exam tomaroow

بعدش یه مسیج دوباره فرستادم نوشتم این آرزو رو از ته قلب واسم کردین؟ من الان خیلی دلم خنک شد که بیدارتون کردم (خیلی خیلی با هم رفیقیم)

بعدش جواب داد حیف که فردا تو دانشگاه کاری ندارم وگرنه میومدم حالتو میگرفتم. حالا اگه چهارشنبه اومدی زبانسرا حسابتو می‌رسم.

خوب دیه بعد این مسیج‌ها و آماده شدن چایی و قهوه نشستیم سر درس خوندن ( آخه چقدر درس بخونم، هیچی هم نفهمیدم ازش) خیلی هم خوایم میومد، آخه شب قبلش ساعت 11 خوابیده بودم ساعت 2بامداد بلند شده بودم و امشبی هم ساعت 11 خوابیدم تا 1 بامداد. این دو روزه کلی چایی شیرین و قهوه خوردم. دیه داشتم چایی رو میووردم بالا، حالم بهم خوررده بود. خوب سلعت 7 شد و ما رفتیم یونی (دانشگاه) و ساعت 8 نشستیم سر جلسه، آخ که نمیدونین چه قشقرقی به پا شد، خیلی ضایع بازی بود، بعد از حدود 10 دقه گذشتن از امتحان یکی از دانشجوها به دلیل اینکه کلی زحمت کشیده بود و حالا می‌فهمید میفته و اگه بیفته 6 واخدش حذف می‌شه از اوج ناراحتی غش کرد، بدبخت افتاد رو زمین، زودی چهارتا مسئول اومدن بردنش بیرون دیه هم برنگشت، استاد هم سر جلسه بود و تعداد هم که چه عرض کنم، من که ترم 3 هستم از ترم 8 هم تو کلاسمون بودش (من اولین باره که این درس رو گرفتما)، کلاس کلی شلوغ، یهویی یکی از بچه‌ها غیرتی شد زد زیر ورقه (نمی‌تونست جواب بده، اینکار رو کرد) گفت این چه وضعشه، خودتون بلد نیستین جواب اینا رو بدین، اونوقت انتظار دارین ما جواب بدیم؟ می‌خواست بره بیرون، دیه دید خیلی ضایست نرفت، یهویی یکی دیه که از دوستای خودمم بود بلند گفت این چه سوالاییه، که استاد بهش گفت بیخود کردی درس نخوندی (خداییش استاد خیلی دلگیر شده بود) و طرف هم با شنیدن این حرف حالش بهم خورد، چندتا آه ناله کرد، مسئولین سریع اومدن رو صورتش آب پاشیدن و داشتن میبزدنش بیرون که بلند گفت، من بیخود کردم؟! حالاتو می‌گیرم، بیای بیرون میکشمت، خلاصه اوضاع بسیار نابسامان بود و کمی در حالت نیمه پایدار ابری با ریزش کم باران (همش اینو میگن بارون هم نمیاد اونوقت، من عاشق بارونم، دوس دارم برم زیرش و قدم بزنم و کلی خیس شم)، منم که اعصابم خراب شده بود از اینکه انقدر سروصدا زیاد شده بود، حسابی حواسم رو جم کردم که بشینم جواب بدم، خداییش اگه یه خورده تونسته بودم درست و با دقت بخونم راحت همش رو جواب میدادم(گفته بودم که حالم اصلن خوب نیست) خوب دیه ما گیج از دیدن این سوالا و سر در گم و به زور جوابهایی دادم، چهارساعت سر جلسه بودمة خوابم هم میومد، می‌دونستم که خیلی بد جواب دادم، به ده هم راضیم، ولی من همیشه از زیر 17 خوشم نمیومد ولی الان به دلیل حال و احوالمون اگه این درس رو نیفتم خدا رو شکر می‌کنم، حالا هم در خانه بسر می‌بریم باید فردا بشینم ترمودینامیک بخونم، نمی‌دونم می‌تونم این یکی رو درست حسابی بخونم یا نه.

همینا بود دیه

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت 15:24  توسط جاوید  | 


خدا جون، دوست دارم

همونطور که دوسش دارم

میدونی عاشقم من

یه عاشق مهربان

احتیاجی نیست که ازت معذرت خواهی کنم

چون خوب میدونم

خوب می‌دونی که من

تورو فقط ستایش کردم

با زبان تند خویش

ولی باز شرمنده

به ستایشت میپردازم

و دعایم را که میدانی چیست

نمی دانی؟

خوب میدانم که میدانی

خودش نیز میداند

حال وقت حرف زدن نیست

وقت عمل است

باید به ستایشت بپردازم

نباید گریه کرد

اینبار نباید اشتباه کنم

خدایا کمکم کن

به درگاهت پنا میبرم

میدانم که دست نوازشگرت بر روی سرم است

همچنان نوازشم کن

به تو پناه میبرم

اینبار نباید اشتباه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 بهمن1386 ساعت 2:55  توسط جاوید  | 


خدا جون

بهش نیگاه کن

یادته چقدر قشنگ بود

یادته وقتی ساختیش بقیه اعتراض کردن

حسودیشون شد

الان چی؟

من اینجام، این پایین

اون اونجا، شکسته

بهش بگو سعی نکنه بدش به من

آخه اینطوری متلاشی می‌شه

تیکه‌هاش چشم همه رو کور می‌کنه

خدا جون

تو می‌تونی درستش کنی؟

بی‌خیال

نمی‌خوام

تو فقط منو نیگاه کن

ببین چطوری داشتیم تو دستات بازی می‌کردیم

ببین چقدر قشنگ جواب محبت‌هام رو گرفتم

خودش گفت

خودش گفت نمی‌دونم چطوری جواب محبت‌هات رو بدم

ولی باز جوابشون رو داد

ولی نه اون چیزی که من می‌خواستم

باز، دوستش دارم

ولی خدا جون

من چی؟

دارم تو این منجلاب غرق می‌شم

نه، نمی‌خوام دستام رو بگیری

دستات رو هم نمی‌گیرم

خودم می‌خوام بیام بیرون

الان نمی‌آم بالا پیشت

کارها دارم

یه کاری واسم می‌کنی؟

شرمنده

تو خدایی دیگه

مگه نه

می‌خوام با من باشی

تو که می‌مونی

بی‌خیالش

قابل اعتماد نیستی!

ولی باز می‌خوام من و تو با هم باشیم

ازت می‌خوام منو پرستش کنی

خودت که می‌فهمی چی می‌گم

تو خدا، منم خدا

من برتر

من انتقام می‌گیرم

تو بگوی:

ببخشای مرا که رنجاندم تورا

برو بابا

تو هم دلت خوشه

خدا جون، کفر نمی‌گم

اینا نمی‌فهمن من چی‌می‌گم

می‌فهمین؟

بی‌خیال خدا

تو منو داری

منو ستایش کن

من انتقامم رو می‌گیرم

می‌شه اسمم رو عوض کنی

آخه من نه منم

من الان خدام

بزار نفرین‌گر

آره خدا

نفرین من بر این زمین!

حیف نباشه من از زمین‌ام!

خودم میام بالا پیشت

فقط منو داشته باش

من انتقام می‌گیرم

بشمار ببین چندتان

دستت درد نکنه خدا جون

خودت رو فراموش کردیا

مگه نگفتم منو پرستش کن

اصلن دیگه باهات حرف نمی‌رنم

نمی‌خوام صدام رو بشنوی

مگه خواست؟

خدا جون خودت خوب می‌دونی دارم چی می‌گم

می‌دونی دارم ستایشت می‌کنم

می‌دونی دارم چی می‌کشم

بزار

قلبم

اونجا

بی‌صدا بمونه

نزار همه چی رو بگه

بزار بمیره تا همه فکر کنن

من فکر می‌کنم همون چیزی رو که شنیدم

خدا جون

می‌خوام ستایشت کنم

"تو من رو برای خدا شدن آفریدی

برای نفرین کردن

پس من رو ستاش کن"

*

*

من می‌کشم

خدا در دستان منست

نمی‌بینین؟

نیگاش کن

من

من‌ها

نفرین‌گرند

نفرین‌گر!

**

تو فکر کن من کفر می گم

دیدی خدا جون باز اشتباه کرد

عصبانی شد

دیدی باز به حرفام نیگاه کرد

دیدی به چشهام نیگاه نکرد

دیدی نگاش رو از قلبم دور کرد

خدا جون

من گفتم مواظبشم؟

نمی‌زارم .....

خدا جون

اگه می‌خواد به حرفام نیگا کنه

می‌گم:

خدا جونم

ازت متنفرم

بزار بمیرم

*

تو به قلبم بنگر

دعا کن من بمیرم

وگرنه می‌کشم

*

خدا جونم

اون منو بخشید

چرا اینطوری کرد؟

*

بزار فکر کنه من همون چیزی رو که شنیدم فکر می‌کنم

خدا جونم

فقط تو معنی فکر رو می‌فهمی

*

خدا ازت متنفرم

ازت بدم میاد

دیگه باهات حرف نمی زنم

*

من کفر می گم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386 ساعت 5:12  توسط جاوید  | 


سلام،من شماها رو تقریبا میشناسم، اول خودم رو معرفی کنم،من دوست جاویدم،تو دانشگاه با هم دوست شدیم اونم از نوع خوبش، خوب گفتم میشناسم دیه،هر چتد وقت به وبلاگاتون سر میزدم البته بعضیاش.

من امروز اومدم آپ کنم، یک این که از اعتماد جاوید سو استفاده کردم، من شماره شناسنامش رو هم دارم،بعدش بگم که دیروز عصری طرفای ساعت 3 یه اتفاق خیلی بد واسش افتاده البته خودش اینطوری فکر نمیکنه به منم نمیگه چی شده که میگه بد نیست ولی هرچی نیگاش میکنم میبینم یه جورایی شده هرچی هم بهش میگم چرا اینطوری شدی،میگه خودش بود، آهان بگم چی شده،در حال عبور از خیابان و به دلیل بیتوجهی بیش از حد رانندگان (آخه این پراید قارقارک چرا باید +120 بره، نزدیک بود جاویدو ازمون بیگره،ناگفته نماند که جاوید هم یه دو سه روزی هستش نمدونم چش شده. ولی خودش همش میگه خودش بود،دیدمش، یه چیزایی گفت که من شاخ در آوردم، مثه فیلم کلید اسرار بودش، منم دیه همشو نمیگم واستون، تا همینجاش رو هم که نوشتم اگه بیاد ببینه منو میکشه. میخواستم بگم که واسش دعا کنین،امروزی هم که امتحان داره اصلا نتوسته درس بخونه،همش میگفت اون اینجاست و غیره،هی بهش میگم جاوید بشین درساتو بخون،میگه خودش فردا بهم تقلب میرسونه، اون خیلی باهوشه خیلی، البته ناگفته نماند من میشناسمش، ولی خدا داند چطوری، خلاصه هیچی درس نخونده ولی من که بهش ایمان دارم،میدونم که موفق میشه با اینکه درس نخونده، مثلا ریاضی 2 رو نخونده 18 گرفت، بابا مخش رو برم.

خوب دوباره بگم چون جاوید تا مرگ رفته و برگشته (خداییش بدجور افتاد عقب،منم نمدونم چطوری. اگه نمافتاد الان تو بهشت پیش پدربزرگش نشسته بود) و الان هم همش داره میگه خودش بود منم احتمال میدم تا چند وقت دیه اصلا از این حالت در نیاد من میام چک میکنم شایدم آپ کردم واسش،ولی باید هزارتا نظر واسه من بدینا، جون هر کی دوست دارین واسش نظر بزارین بگین منو نکشه،آخه دوست نداره بعضی چیزا رو تو وبش بنویسه، راستی، میگه خدا رو هم دیده، من که اصلا نمیفمم این بچه چی میگه.

خوب واسش حسابی دعا کنین که زودی حالش بیاد سر جاش و بتونه به درس و مشقش برسه اخه وقت امتحاناشه

خداییش حسودیتون نمیشه جاوید همچین دوستی مثه من داره

الانم میام واسه همتون یه دعوتنامه میفرستم

یه چیز دیه هم گفت غیر از خودش بود.گفت: هرگز نگو هرگز،نمدونم اینو از کجا فهمیده،منم منظورش رو نفمیدم،خلاصه جاوید از نظر من کلی حالش بده،خیلی خیلی،شایدم ترسیده،باید به مامانش بگم یه بز بکشه بده فقیرا واسه زنده موندنش

+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386 ساعت 3:25  توسط جاوید  | 


اولین حرفی که اومد رو لبم

تنها همدمم، اون مادرم

مادرم تار و پود من بود

اون تا آخر عشق کمبود من بود

دست بی‌رحم اجل اون رو ربود

بعد اون دنیام غرق سکوت بود

لحظه‌ی در لحظه‌ی انتظار

مردی اومد، مردی در اوج وقار

پدر، پدر

پدر با تو پریدم، پا گرفتم

پدر، با تو منم معنا گرفتم

تموم شد روزگار حسرت و غم!

تموم شد فصل سرما، فصل ماتم!

تویی ای همیشه یاور من

واسه من هم پدر و هم مادر من

تو بن بست نومیدی، امید آخر من!

تو یه مردی، تموم باور من

پدر، پدر

هر شب از شبای سرد پاییز!

هوای خونه تاریک و غم‌انگیز

ناله‌ی شاهین خوابم رو ربود

همون شب

تنها

همراه من

مُرد

مرُد

پدر!

پدر!

پدر!

پدرررر!

بیاد آرزوهایی که

که می‌میره

..... می‌کنه سنگین‌تر از فریاد

ببین که چطور دارم جون می‌دم

انگار من رو برای وداع آفریدن

 

مد متال

 

 

       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386 ساعت 23:23  توسط جاوید  |