تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








اما عشق، حس غریبیست

بگذار بگریم

به خدای خویش التماس کنم

دوستت دارم زیبای من

با من بمان

فاصله‌هامان هرچند دور

اما عشق، زیباست

با من بمان

زیبایم، در شهر غریب

من نیز غریبم

با من بمان، همینجا

اما عشق، زیباست

با او خواهم ماند

همانند دو کبوتر سپید‌بال

مواج در آسمان‌ها

به اوج می‌رویم

من و تو

تنهایم نذار

به غربت نرو

عشق زیباست

خدایا

عشقمان را زیباتر کن

دوستت دارم آنچنان که دوستش دارم

با من بمان

 

پرنده تنها بود
زخمی بود
درد می کشید
از خدا کمک می خواست
فریاد می زد:خدایا پرنده کوچکت را فراموش کرده ای؟
اشک از چشمانش می بارید
دلش گرفته بود
ناگهان فرشته ای از آسمان آمد
بر زخم های پرنده مر هم گذاشت
پرنده دیگر غمگین نبود
تنها هم نبود
فرشته ای آسمانی به یاریش آمده بود
فرشته خندید
پرنده خندید
و این آغاز دوستی بود
با هم پریدند
در آسمان آبی
اوج گرفتند
اما...
طولی نکشید که ...
پرنده اسیر شد...
در قفسی به بزرگی دنیا
فرشته غمگین شد
پرنده گریه می کرد
پرنده پرواز می خواست
فرشته گریه می کرد
پرنده را اسیر کردند و
او را مجبور کردند در غربت پرواز کند
اما هیچ کس نمی دانست دل پرنده
و بالهای کوچکش
در دست های معصوم فرشته
جا مانده

 

 

فرشته آسمانی
پرنده کوچک تو
دلش را
همین جا
زیر همین آسمان
در دستان تو
جا گذاشته
اما...
شاید قسمت این بود
که پرواز را
در جایی دیگر
شاید خیلی دورتر از اکنون
در آسمانی دیگر
دوباره بیاموزد
اما
بی پر و بال
بالهایم را پس نمی گیرم
کنار تو
جای امنی است برای سپردن دل و بالهایم
یادت که نمی رود
بی تو
من بی فرشته ام...

 

من نیز در این دیار

پرواز می‌کنم، اوج می‌گیرم

با بال‌های پرنده‌ام

بال‌های پرنده‌ی زیبایم

من با آنها به اوج می‌روم

می‌دانم پرنده‌ی زیبایم بر‌میگردد

این را خودش می‌گوید

همراه با بال و پرش پرواز می‌کنم

تا هرگز فراموش نکند که

من به کمک پرنده‌ی زیبایم به اوج رسیدم

فراموش نکند که من دوستش دارم

می‌دانم پرنده‌ام برمی‌گردد، می‌دانم

می‌دانم او همیشه پیشم می‌ماند

پیشم بمان ای دوست مهربونم

پرنده‌ی زیبای من

 

 

"" سلام، خوبین؟ من تا دو هفته‌ی دیه آپ نمی‌کنم، دلیلشو نمی‌گم، ولی اینو بدونین که اسن شعرا ادامه داره، و دعا کنین که بتونم یقیه شعرا رو هم بنویسم، البته نوشتم ولی قادر به گذاشتنشون تو وبلاگو نیستم، خوب دو هفته‌ی دیه اگه خدا خواست این شعرا رو هم میزازم تو وبم، البته اگه خدا کمکم کرد، و اینو هم بدونین که شاید تو این دو هفته هم آپ کردم ولی شاید و اینو هم میدونم مدتهاست که به هیچ کدومتون سر نزدم و نظر ندادم، همینجا از همتون معذرت میخوام ""

 

 

"" راستی اون آبیا رو دوسم نوشته‌ها. خوشتون اوومد ""

 

"" سارا خانم پاییزی   ""

 

"" راستی اینو هم بخونم که اول شعری که با رنگ سیاه نوشته شده رو بخونین بعد شعری که با رنگ آبی در کنارش بعد آبی زیریش و بعد دوبازه سیاه کناریش ""

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 آبان1386 ساعت 21:53  توسط جاوید  | 


اما عشق زیباست، دوست داشتن نیز زیباست، با هم به اوج رویاها و آرزوها پا می‌نهیم، زیباییش را با من قسمت می‌کند، زیباست و زیبایی را دوست دارد، زیبا زیبایی را می‌بیند، با ذهن زیبایش ذهن پریشان مرا زیبا می‌نماید، زیباست و زیبایی را دوست دارد، کاش همیشه با من بماند، همینجا نه در غربت. با من بمان ای زیبای من

 

اما عشق، حس غریبیست

بگذار بگریم

به خدای خویش التماس کنم

دوستت دارم زیبای من

با من بمان

فاصله‌هامان هرچند دور

اما عشق، زیباست

با من بمان

زیبایم، در شهر غریب

من نیز غریبم

با من بمان، همینجا

اما عشق، زیباست

با او خواهم ماند

همانند دو کبوتر سپید‌بال

مواج در آسمان‌ها

به اوج می‌رویم

من و تو

تنهایم نذار

به غربت نرو

عشق زیباست

خدایا

عشقمان را زیباتر کن

دوستت دارم آنچنان که دوستش دارم

با من بمان

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386 ساعت 1:7  توسط جاوید  | 


خوب بدون شرحه دیگه، من چی باید بنویسم، خوب می‌نویسم که چطوری این فیلم رو گرفتم، با دوستم رفته بودیم بیرون فیلم بگیریم، یه جورایی مستند، ولی چیزی پیدا نکردیم، برگشتنی یه بچه اسب دیدیم که تازه به دنیا اوده بود، دوستم می‌خواست با دوربین خودش فیلم بگیره ولی من گفتم بیا با گوشیم فیلم بگیر، خوب هم کلیپ گرفت هم چندتا عکس، البته این بچه اسبه زودی بلند شد و شیر خورد، مامانشم که نمیزاشت دوستم تا شعاع سه متریشون بره، خوب مامانه و بچشو دوست داره، حالا هر چند اسب باشه، خوب دیگه ما که از نزدیک دیدیمش خیلی خیلی حال داد، ولی کلیپ‌شو نمدونم حال بده یا نه، عکسا هم بد نیستن.

 

راستی سلام

 

کلیپ 1          کلیپ 2

 

عکس 1      عکس 2      عکس 3

عکس 4      عکس 5      عکس 6

عکس 7      عکس 8      عکس 9

عکس 10

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 آبان1386 ساعت 1:3  توسط جاوید  | 


یه دوست خوب، یکی هم تو بفهمیش و هم اون تو رو بفهمه، یعنی همدیگرو درک کنین، همدیگرو دوس داشته باشین و همیشه هم با هم باشین، فاصله‌ها واستون مهم نباشه، ظاهر واستون مهم نباشه، فقط بخواین با همدیگه باشین، به اینا میگن دوستای خوب و دوست خوب هم تویی هم دوستت که تورو دوست داره.

 

اما احساسات، همه به بازی میگیرنش و دل دوستشون رو می‌شکنن، خوب اونی که دل دوستشو می‌شکنه هیچ بویی از احساسات نبرده، فقط دوست داشتن رو یه نوع بازی می‌دونه، یه بازی مسخره که فقط خودش ازش سود می‌بره ولی در مقابل دوستشو نابود می‌کنه.

 

ولی دوست داشتن، حس غریبیست، نمی‌دونم چیه، فقط حسش می‌کنم، اینو هم حس می‌کنم که دوستم دارن، منم دوستشون دارم، کیا رو می‌گم، هر کی که فکر می‌کنی دوسش داری و اونم دوسِت داره، ولی باید به هم قول بدین که احساسات همدیگرو زیر پا نزارین، خودتون رو دوس داشته باشین، دوستتون رو دوست داشته باشین و ....

 

آرام آمد، بی‌صدا، ولی حسی می‌گفت خودشه، همونیه که منتظرشی، همونی که می‌تونی دوسِش داشته باشی، همونی که دوسِت داره و بهت اعتماد کرده، همونی که می‌تونی درکش کنی، خوب اون خودمم، خودِ خودم، یعنی یکی مثه خودم، ولی یه کم باهام فرق داره، اون دوس‌داشتنیه، باهوشه، می‌خوام مثه اون باشم، خیلی دوس دارم، سعی می‌کنم، می‌دونم خودشم کمکم می‌کنه، همونی که .....

 

""سلام، خوبین، نمی‌دونم چم شده که اینقده بد نوشتمش، خوب شاید بدلیل خستگی امروزه، آخه خیلی درس خوندم، کلاسم داشتم، بعد خیلی خوشحال هم بودم. آخه یه اتفاق مهم تو زندگیم افتاده که خیلی خوبه، بعد نیست منم هیجان‌رده شدم، نمی‌تونم خوب بنویسم، آپ فردا هم که بدون شرح، فقط باید ببینینش، ولی پس‌فردا یه آپ توپ که بیشتر درمورد امروزه و همین آپه می‌زارم، آخه الان وحشتناک خستم و نمی‌دونم چی دارم می‌نویسم، همش دارم پرتو پلا می‌گم.

 

فقط اینو بگن که یه دوست خوب که گله گل به جمع دوستای قبلیم اضافه شد، البته با این تفاوت که این دوستم گله گله، هرچی هم بگم کم گفتم، اصلن بهتره بگم خودمم، یعنی خودمم گلم. خوب خودمم دیگه.

 

اصلن آپ بعدی رو شعر می‌گم، بهتر هم هستش، وای که امتحان ترمو هم دارم، خدا رحم کنه.""

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386 ساعت 0:18  توسط جاوید  | 


هر کی میخواد خودکشی کنه بیاد جاده‌های ایران رانندگی کنه، دیگه اسمش خودکشی هم نمی‌شه، فقط بهش می‌گن بی‌احتیاطی، هیچی هم خجالت نمی‌کشن پیش خودشون، واثعن شرم داره، نمی‌گین جاده‌ها الکیه، نمی‌گین خودمون می‌خوایم مردمو بکشیم بعد می‌گین رانند‌ه‌ها بی‌احتیاطی کردن، اگه ایران بگردیم یه جاده استاندارد نمی‌بینین، همشون همون مال‌رو های قدیمیه، همونطوری ریختن و ساختن و اصلنم نمی‌گن که یه کوچولو روشون کار مهندسی کنیم. گذشته از این هیچکدوم از این جاده‌ها صاف نیستن، هر جاش میری یه گودال یا یه تل هست، حال آدمو می‌گیرن، بعد بعضی جاه‌ها هم بجای پل اومد آب‌نما گذاشتن، خداییش که من کف کردم با این رانندگی مردم، آخه اگه رانندگی بلد نیستید و تصادف میکنین زودی برین خارج از کشور ( البته کشور خوبیا، دره‌پیت نباشه، انگلیس حالش بیشتره ) رانندگی کنین، احتمال تصادف هم با این رانندگیتون کمتره!!!!!!!!!!!!

 

اینجا اومدن یه راه صد متری قدیمی رو بستن و یه صد متری جدید ساختن، تو یه ماه سه بار خراب شدو دوباره ساختنش و آخرشم برگشتن همون جاده قدیمی، خداییش کف نمی‌کنین.

 

بعدش این جاده‌های مارپیچ و بدون استاندار که توش دو ماشن به زور از کنار هم رد میشن، رو حال کنین، کنارشم پرتگاه بدون حصار، اونوقت اگف یکی تصادف کرد میان می‌گن کی بهش گواهینامه داده.

 

حالا اینا که هیچ، کجای دنیا زیر لوله‌های نفت و گاز خروجی از شرکت‌ها یه تیکه سنگ یا قسمتی از لوله گزاشتن؟

 

خوب من چندتا عکس جاده‌ها این لوله‌ها گزاشتم ولی این جاده که هیچی نبود در مقابل جاده‌های دیگه‌ی ایران، فقط باریکی و پرتگاه رو نشون داده ولی لوله‌ها خیلی باحالن.

 

 عکس اول       عکس دوم           عکس سوم      عکس چهارم

 عکس پنجم    عکس ششم       عکس هفتم     عکس هشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آبان1386 ساعت 0:28  توسط جاوید  | 


امشب شب مرگ ارزش‌ها، شب مرگ رویاها، مرگ دوست داشتن‌ها، قول‌ها، زیبایی‌ها، گفتار، اخلاق، معنویت، راستی، صمیمیت و هرآنچه که یک انسان واقعی باید داشته باشد. (خوبی‌ها)

 

و اما نمی‌دانم چه چیزی جای این‌ها را می‌گیرد، ترس، دروغ، پستی، ریا، تکبر، نفرت و هرآنچه که می‌توان برای یک موجود پست و پلید تصور کرد. (بدی‌ها)

 

و روزی که همه‌ی خوبی‌ها جای خود را به بدی‌ها می‌دهند همان روز، روز مرگ ما و مرگ خوبانی که دوستشان داریم، پس چرا به سمت بدی‌ها پیش برویم، چرا؟ آیا دگر دوستان ارزشی ندارند؟

 

امشب است که من نیز می‌خواهم به دیاری دگر بروم، دیاری دور، تنهای تنها، تا بتوانم محبوبی که مرا به این دیار راهی کرد مشاهده کنم، محبوب من، اما محبوب من نیز به این دیار خواهد آمد، این دیار دگر جای ترس نیست، می‌توان بدور از دوری همدگر را دوست بداریم.

 

اما امشب، به دیار دگر میروم؟ دیار نیستی یا هستی، نابودی یا وجودی از من و محبوب؟ دیار دگر چیست؟ مرا خندان می‌کند یا مانند این دیار فانی مرا در غم فرو می‌برد؟

 

با مرگ من، با دیدن محبوب، پی به آن می‌برم، چشم در راهم.

+ نوشته شده در  جمعه 18 آبان1386 ساعت 0:36  توسط جاوید  | 


چشم‌هایم خسته هستند. نای نگریستن نداردند. دوست دارم آنها را ببندم و به اعماق رویاها بروم. یک آغوش گرم پیدا کنم، همانجا آرام و بدون هیچ احساسی به خوابی عمیق بروم. گوش‌هایم نیز، دگر آرامش پیشین را ندارند. همه بدنبال یک جای دنج آرام هستند. دگر نمی‌توانم آن موسیقی زیبا را گوش کنم. ذهنم پریشان است. خودم پریشانم. احساساتم توانای جبران نیازات مرا ندارند. موسیقی دگر آرامش به من نمی‌دهد. آن را می‌رباید. پریشانی در وجودم هویداست. فریاد می‌زند، همه را صدا می‌زند، خود را خاصه می‌داند. یک نوع احساس است. توانای بیانش را ندارم. نمی‌دانم برای چه در وجودم شعله‌ور گشته.

او کیست، از کجاست، چگونه‌ست

صدای چیست؟

 

(از وبلاگ قبلیم دزدیدمش)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386 ساعت 23:28  توسط جاوید  | 


یک‌شنبه 13/8/86

 

خب امروز رفتیم شکار، البته من بلد نیستم شکار کنم، تا الان هم نرفتم، یه وقتی فکر نکنین که من بد شدما، دوستم یه ماهی می‌شه که داره ازم خواهش می‌کنه، می‌گه بیا، کیف می‌کنی، خیلی خوبه، حال می‌ده، تو فقط یه بار بیا می‌فهمی چه لذتی داره. خب من هم باهاش رفتم، صبح زود، بیچاره این پرنده‌های بدبخت، هر جا قدم می‌ذاشتیم nتا شکارچی وایساده بودن، خب یکم رحم کنین ( مثلن خودم رحم دارما )، خب دوستم هم چندتا پرنده زد، من که اصلن تیر‌اندازی نکردم، آخه خوشبختانه یا بدبختانه هم یه خرده دلم واسشون می‌سوزه و هم اصلن تیراندازی بلد نیستم ( از نظر خودم خوشبختانه )، خوب می‌دونم خیلی در حق این پرنده‌های بیچاره ظلم کردیم، و اینو هم می‌دونم که اصلن خوش نگذشت، دیگه هم نمی‌رم شکار، ناسلامتی دارم می‌رم درس بخونم که آینده یه کاره‌ای بشم، پس دیگه نمی‌رم.

 

بیچاره این پرنده‌هایی هم که زدیم چقدر ناز و خوشگل بودن، دوتا "باری"، دوتا "چالی" و یه دونه هم "مرغاب" که من بهش می‌گم "اردک"، آخه اردکه دیگه، همون اردک تک‌تک، تک‌تک اردک. البته "باری" و "چالی" اسم محلیشونه.

 

اگه ناراحت نمی‌شین اینم چندتا عکس از این بدبختا، البته اگه افسرده نمی‌شین و احساساتتون جریحه‌دار نمی‌شه برین ببینین، من که کلی احساساتم جریحه‌دار شد، فکر می‌کنم که اینا بیشتر شبیه قتل می‌مونه، خدا رو شکر که من اونارو نکشتم ولی یه جورایی شریک بودم، پس دیگه از این کارا نمی‌کنم.

 

عکس اول         عکس دوم       عکس سوم     عکس چهارم     عکس پنجم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386 ساعت 0:25  توسط جاوید  | 


شنبه 28/7/86

 

آره خوب، تولدم مبارک، اولین نفری که بهم تبریک گفت 20 مهر بود که یکی از دوستای گلم بود ( من اگه به دوستام بگم گلم یا به اسمشون پسوند –َم رو اضافه کنم یعنی بهترین دوستمه ( مثلن جاویدم) ، این دوستام هم زیاد نیستن، خیلی دوستای خوبی هستن )، گفت تولدت مبارک، آخه اون روز تولد خودش هم بود و من از صبح تا شب اذیتش کردم، فکر کنم بدترین روزی بود که تو عمرش داشته، خوب من بدم دیگه، چیکار کنم، ولی اون منو بخشید، الکی بهش نمی‌گم گلم که. بعد از اون یه وبلاگ‌نویس زرنگ بود که اومده بود وبلاگ و تاریخ تولدمو دیده بود و بهم تبریک گفت، و 27 مهر هم یه دوست گلم دیگم، که واقعن گله، واسم یه کارت پستال قشنگ فرستاد، خیلی قشنگ بود، هنوزم دارمش، با این کارش کلی منو خوشحال کرد. و اما ساعت 00:01 بامداد 28 مهر بود که دوست گلم ( همون اولیه‌ ) واسم sms فرستاد و گفت تولدت مبارک گربه‌ی لوس پرروی من، خیلی خوشحال بودم که اون تلافی نکرده، خیلی گله دیگه، از همون ساعت تا ساعت 24 همینطوری واسم sms می‌فرستاد و بهم تبریک می‌گفت و اما من چیکار کردم، فردا صبحش دوباره ناراحتش کردم، من نمی‌دونم چیم شده، خیلی آدم بدی شدم، بدبخت جاوید. ولی دوستم باز منو بخشید، همین شنبه هم نامزدیش بود، که منم بهش تبریک گفتم ( خدا کنه خوشبخت شه ).

 

خوب بیایم همون 28م، عجب روزی بود، nتا sms از دوستام بهم رسید و این روز رو بهم تبریک گفتن. و اما مغربی، چند نفری مونده بودن که بهم sms نداده بودن، چهار نفر ( خودمونیما، همین روز تولد یکی از این چهار نفر هم بود که من بهش تبریک نگفته بودم )، مغربی همونی که تولدش بود واسم smsی یه کیک فرستاد و تبریک گفت و منم همون موقع بهش تبریک گفتم، بعد هم یه نفر دیگش، اما دو نفر دیگه که باید بهشون دوتا دیگه رو هم به دلایلی اضافه کرد هیچی نگفتن، مثه اینکه یادشون نمونده بود، خوب اشکال نداره.

 

اما این روز خیلی خوب بود واسم، میدونین چرا؟ آخه یه دوست گله دیگه هم به این جمع اضاف شد، اینم مثه اونا گله، خیلی خوبه، همون روز هم بهم تبریک گفت، آخه منو از قبل می‌شناخت ولی هنوز دوست گله من نشده بود. ولی حالا گله.

 

تا الآن سه تا دوسته گل نوشتم، پس کو مختارووو، من بهش نمی‌گم گلم، نمی‌گم مختارم، آخه خیلی دوسش دارم، کجایی مختاروو که بیای و اینو بخونی ( همراه با سه تا دوست گله بالایی ). خودمونیما بهم تبریک گفته ولی قراره که پنجشنبه یه چیزی واسم بخره، البته اگه بخره، خیلی خوبه این مختاروو، من همیشه بهش می‌گم مختاروو یا مخی تک‌توک، زیاد نمیاد نظر بده، هر وقتم میاد به اسم رز نظر می‌ده.

 

ولی هنوز منتظرم یه نفر بیاد و بهم تبریک بگه. نمی‌دونم بیاد یا نه.

 

خب همتون دوستای خوب منین ولی بازم این چهارتا گلن، همشون خوبن، و اینکه همشون هم می‌دونن با کی هستم، یعنی خودشون می‌فهمن وقتی اینو بخونن. یه وقتم نگین تبعیض قایل شدم که اسم مختاروو رو نوشتم و اونا رو ننوشتم، آخه الان مختاروو پیشم نشسته و نذاشت که بنویسم دوسته گلم.

 

امروزم هم یکی از دوستام به دوست گلم تبدیل شد.

خبر برسونم که خیلی حال می‌ده آدم دوستای گل زیادی داشته باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 آبان1386 ساعت 0:13  توسط جاوید  | 


پنج‌شنبه 10/8/86

 

چهارشنبه رو که اصلن نخوابیدم، رفته بودم دانشگاه صبحی و بعدش هم با بچه‌ها بودم، شب رو هم رفتم خوابگاه، از خوابگاه بدم میاد، دیگه نمی‌رم، ولی زیادم بد نگذشت، ولی جای من تو خوابگاه نیست، اصلن نتونستم بخوابم، پنج‌شنبه هم که رفتم دانشگاه، امتحان داشتم، که به لطف دعای دوستم امتحانم رو عالی دادم، تا مغربی کلاس داشتم بعدش دیگه می‌خواستم برم خونه، تو خوابگاه که نخوابیده بودم و گشنم هم بود، خیلی دلم می‌خواست زود برسم خونه، خب یه تاکسی وایساد و من نفر سومی بودم که سوار شدم، یه نفر دیگه می‌خواست که گفت وامیسم تا یکی بیاد، یه پیرمردی که کلی بار نمی‌دونم چی‌چی و خیلی هم کثیف و ژنده‌پوش بود ( غیبت نمی‌کنم، می‌خوام کار زشت خودمو بگم ) اومد و همون مقصدی که ما می‌رفتیم رو گفت، منم دعا دعا می‌کردم پیش من نشینه، خب راننده هم که انگار درست همین حسه منو داشت سوارش نکرد، اونوقت بود که دلم واسش سوخت و دلم موقعی بیشتر سوخت که یه نفر دیگه اومد و همون مقصدو گفت و سوار شد، متوجه نگاه پیرمرد به راننده شدم، خیلی دلم واسه پیرمرده می‌سوخت، یه جورایی واسی حسی که کرده بودم احساس گناه می‌کردم، اما الان بیشتر دلم واسه خودم می‌سوزه که چرا اون موقع من از تاکسی پیاده نشدم، همش به این فکر می‌کنم که اگه پیاده می‌شدم هم خدا بخاطره اون دعای احمقانه‌ی من منو می‌بخشید و هم الان دلم واسه‌ی خودم نمی‌سوخت. من نمی‌دونم چرا اینقده بد شدم.

 

فقط دعا می‌کنم بچه‌ی خوبی شم و خدا هم منو بخاطر کارای زشتم ببخشه.

 

شما هم منو ببخشین ....

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 0:27  توسط جاوید  |