تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








امروز چندتا نقاشی که خودم کشیدم واستون گذاشتم. من تازه نقاشی کردنو شروع کردم.

آخه کی گفته من می‌تونم نقاشی یاد بگیرم، خودتون ببینید و نظر بدید، ولی باید قول بدید بهشون نخندید، گفتم که تازه کارم.

خواهش

 

عکس اول

عکس دوم

عکس سوم

 

نوشتم عکس آخه من اول نقاشی کشیدم بعد ازشون عکس گرفتم گذاشتم تو وبلاگم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386 ساعت 6:43  توسط جاوید  | 


کمک

سلام، خوبییین؟ امروز ازتون یه خواهش بزرگ دارم و اونم اینه که کی می‌تونه آدرس یه سایت آپلود قدرتمند رو بهم بده. اگه هم کسی از پرشین‌گیگ استفاده می‌کنه می‌تونه واسم یه دعوت‌نامه به ایمیلم بفرسته.

از لطفطون خیلی مرسی میشما.

+ نوشته شده در  شنبه 28 مهر1386 ساعت 6:28  توسط جاوید  | 


ابریست

قطراتیست زیبا

در یک گوشه‌ی زیباتر

تنها، غمگین، زیبا، مستغرق، در گوشه

برمی‌خیزد، می‌گرید

دستانش، حلقه‌وار در هم

می‌دود، می‌جوید تنهایی را

در گوشه‌ای دیگر

می‌افتد، فرو می‌رود، باز به جستجوی اوست

خیالیست زیبا

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386 ساعت 5:46  توسط جاوید  | 


صدای آب، کنار گوشم، در حال عبور

آرام و تنش‌آور

تنم را می‌لرزاند،‌گوشم را خالی می‌کند

در حال عبور، این زیباست

زیبایی را در تاریکی می‌یابم

نزدیکم، نگاهم به او

صدایش، آرامش آسمان

همه وجودم تاریک

به دنبال صدایش

آسمان را، می‌بینم

روشن و زیباست

صدای آب، آسمان، روشن

خود را در او می‌بینم

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386 ساعت 5:45  توسط جاوید  | 


چشم‌هایش، سرد و زیبا

همه نگاهش آسمان

زندگی، کوچک

آسمان, می‌گرید، پیکرش تاریک

زندگی، یک کاسه آب

آسمان، ابریست

چشم‌هایش، خیره به دوردست

یک توده ابر، بر پیشانی، زیباست

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386 ساعت 5:44  توسط جاوید  | 


سلام، امروز می‌خوام از وبلگ قبلیم دوتا مطلب بزارم اونم بدون تغییر. فکر نکنم فرقی داشته باشه.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 مهر1386 ساعت 5:42  توسط جاوید  | 


زمان گذشته و من هنوز سر جای خودم لم داده‌ام، هیچ‌گاه نتونستم با حرکت زمان حرکت کنم، هیچ‌گاه هم‌گام با زمان حرکت نکردم، یعنی نتونستم، نخواستم.

 

حال، آینده و گذشته، آینده ترسناک و مبهم، گذشته بیهوده و از دست رفته، افسوس که حال را نیز با دستان خود از بین می‌بریم، هیچ تلاشی برای روشن‌سازی آینده نمی‌کنیم تا در آینده‌ای نزدیک گذشته‌ای زیبا را یه یاد بیاریم، از این گذشته‌ی زیبا زمان حال را نیز زیباتر کنیم.

 

ترس از آینده زمان حال را از دست می‌دهد تا آینده را با به یاد آوردن گذشته‌ای دردناک به یاد آریم. گذشته، یک سری خاطرات بیهوده که خوشایند و ناخوشایندشان را خودمان ساختیم. حال نمی‌دانم کدام را با ساختاری زیبا به خودم تقدیم کنم، حال را بهبود دهم تا آینده را روشن ببینم تا در آینده گذشته را خوشایند پندارم و یا همین‌طوری آینده را خوشایند ببینم تا در آینده حال و گذشته‌ی خوشایندی داشته باشم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت 5:59  توسط جاوید  | 


به دنبالم بیا، همه چیزو رها کن، فقط با من باش، به پشت سرت نگاه نکن، روبرو را بنگر، نترس، من اینجام، با تو، در کنار تو، من تنها بخاطر تو زنده‌ام، تو هم مثل من باش، در تمامی عمر عشقم را تقدیمت می‌کنم، من بخاطر تو با همه‌چیز می‌جنگم، اگه بری قسم می‌خورم که تا آخر عمر تنها بمونم، پس بخاطر من پیشم بمان.

 

فکر کنم همتون این جملات رو شنیده باشین و آشنایی هم باهاش دارین، خوب شاید همه این حرفا از نظر ماها راست باشه ولی یه مشکل بزرگ تو راهه، ما فقط حرف می‌زنیم بدون اینکه فکر کنیم و یا عمل کنیم، فقط دوست داریم قشنگ حرف بزنیم که قشنگ نیست، فقط یه کوچولو خودمونو لوس می‌کنیم، حرف می‌زنیم و دریغ از اینکه بدونیم می‌تونیم پای حرف‌هایی که می‌زنیم وایسیم، می‌تونیم اینگونه باشیم؟ هممون یه موقعیت خاص یه حرفی می‌زنیم و ممکنه چند وقته دیگه هم این حرفارو به یه نفر دیگه هم بزنیم، عین خیالمون هم نیست که چند وقت پیش همین حرفارو به یه نفر دیگه زده بودیم و اصلنم بهش عمل نکردیم، شاید حق داشته باشیم، حق داریم؟ خوب سخته دیگه چیکارش کنیم، شاید غیرمنطقی به نظر برسه. این چیزا که مهم نیست، مهم اینه که وقتی یه حرفی رو می‌زنیم تا آخرش پاش وایسیم و یا همین‌طوری الکی الکی حرف نزنیم.

کل زندگیمون رو فقط حرف می‌زنیم و به هیچ‌کدومشون هم عمل نمی‌کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 مهر1386 ساعت 0:56  توسط جاوید  | 


·     من رفتم، منم رفتم، خوب منم با اینا برم دیگه، این من که آدم نی، آدم اینقده خودخواه، ما که دیگه میریم ببینیم با این من جدیده چیکار می‌کنه، اصلن باهم می‌تونن سازگاری کنن؟ من که فکر نمی‌کنم.

·     آخیش، راحت شدما، حالمو گرفته بودن، یکیش می‌گفت بریم ورزشگاه، یکیش می‌گفت بریم گردش، هرکدومشون یه چیزی می‌خواستن، منم که تبدیل به من‌ها شدم دیگه باید باهاشون باشم، خوب خودم شده بودن. خوب من خودم از این کارا خوشم نمی‌آد و کلن طرز فکرم باهاشون فرق می‌کنه ولی نمی‌دونم چرا باهاشون بودم، ولی بالاخره تقریبان از دستشون خلاص شدم.

·     یعنی من می‌تونه بدون ماها سر کنه؟ راستی اون من جدیده کیه؟ اون که جدید نیست ابله، خودمون انداختیمش بیرون، ولی حالا من خودش آوردش.

·     من می‌تونم تنها با این من باشم؟ اصلن شماها می‌دونین این من کیه؟ من این منم، من واقعی، همونی که قبلنا با هم بودیم، خوشحال بودیم. ولی یه سری من‌ها اومدن و من شدم اون من‌ها و این من‌ رو انداختن بیرون. ولی الان خودم اونا رو انداختم بیرون و این من رو آوردم.

 

 

من می‌خوام تنها با این من باشم ولی نمی‌دونم می‌تونم یا نه، توانش رو دارم یا نه، ولی می‌خوام تموم سعی و تلاش خودم رو کنم تا من و من تبدیل به خودم شیم. امیدوارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مهر1386 ساعت 0:18  توسط جاوید  | 


دهانت را ببند، گوش کن، چشمانت را نیز ببند، حالا کر شو، چی می‌شه، خوب الانه که بتونی حسش کنی، حس کن، حرف نزن، هیچی نگو، بترس از اینکه صداش رو بشنوی، کور شو، حسش کن، فکر کن حرفاتو شنیده، فکر کن به قولش عمل کرده، فکر کن اون تو رو می‌بینه،این بهترینه.

 

نمی‌خوابی تا بتونی‌ سحر رو ببینی، همونی که در بهار همراه بارون اومد کنارت، ولی چه زود صبح شد، می‌خوابی تا دوباره فردا همون موقع شه، , ولب مگه می‌شه؟ آره می‌شه، فقط باید حس کنی، خوب اگه بخوابی چی می‌شه، تو خواب سحرو نمی‌بینی؟ هاها! سحرو می‌گم، آره خودشه، سحر، شاید ایندفعه هم بارون بباره.

 

حس کردی، آره همینه، همینطوری حس کن، حس کن کنارت نشسته، حس کن اون خودشه، ولی اگه اشتباه حس کنی چی می‌شه، مگه حس آدمی بهش دروغم می‌گه؟ امیدوارم که دروغ نگه، اونم هیچ‌وقت، ولی به من دروغ گفته، آخه من، سحر، خوابم؟ سحر رو شاید فقط تو خواب بتونم ببینم، آره، همیشه تو خواب می‌بینمش، سحر رو می‌گم، آخه من خیلی خوابم! دلیلش هم همینه، حسم دروغ نمی‌گفت، این خودمم که به خودم دروغ می‌گفتم، می‌گم سحر می‌یاد می‌مونه، ولی نمی‌مونه، این منم که دروغگو شدم.

 

چشم‌هایت را ببند، دهانت را، گوشهایت را، حسش کن، بیاد بیار هرآنچه را در سحر داشتی، از خواب بیدار شو، صبح شد و سحر را ندیدی، سحر نابخشودنیست، می‌آید و بدون اینکه ببینیش می‌ره، از خواب بیدار شو، می‌تونی سحر رو ببخشی؟

 

تا اثرش را ببینم. ما دوقلوییم؟‍!

 

+ نوشته شده در  جمعه 13 مهر1386 ساعت 12:3  توسط جاوید  |