دهانت را ببند، گوش کن، چشمانت را نیز ببند، حالا کر شو، چی میشه، خوب الانه که بتونی حسش کنی، حس کن، حرف نزن، هیچی نگو، بترس از اینکه صداش رو بشنوی، کور شو، حسش کن، فکر کن حرفاتو شنیده، فکر کن به قولش عمل کرده، فکر کن اون تو رو میبینه،این بهترینه.
نمیخوابی تا بتونی سحر رو ببینی، همونی که در بهار همراه بارون اومد کنارت، ولی چه زود صبح شد، میخوابی تا دوباره فردا همون موقع شه، , ولب مگه میشه؟ آره میشه، فقط باید حس کنی، خوب اگه بخوابی چی میشه، تو خواب سحرو نمیبینی؟ هاها! سحرو میگم، آره خودشه، سحر، شاید ایندفعه هم بارون بباره.
حس کردی، آره همینه، همینطوری حس کن، حس کن کنارت نشسته، حس کن اون خودشه، ولی اگه اشتباه حس کنی چی میشه، مگه حس آدمی بهش دروغم میگه؟ امیدوارم که دروغ نگه، اونم هیچوقت، ولی به من دروغ گفته، آخه من، سحر، خوابم؟ سحر رو شاید فقط تو خواب بتونم ببینم، آره، همیشه تو خواب میبینمش، سحر رو میگم، آخه من خیلی خوابم! دلیلش هم همینه، حسم دروغ نمیگفت، این خودمم که به خودم دروغ میگفتم، میگم سحر مییاد میمونه، ولی نمیمونه، این منم که دروغگو شدم.
چشمهایت را ببند، دهانت را، گوشهایت را، حسش کن، بیاد بیار هرآنچه را در سحر داشتی، از خواب بیدار شو، صبح شد و سحر را ندیدی، سحر نابخشودنیست، میآید و بدون اینکه ببینیش میره، از خواب بیدار شو، میتونی سحر رو ببخشی؟
تا اثرش را ببینم. ما دوقلوییم؟!
+
نوشته شده در جمعه 13 مهر1386 ساعت 12:3 توسط جاوید
|