تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








گفت با هر سختي، آساني ست

با هر رنج، شادي

در دل هر غم، نشاط

راست مي گفت او ...

و من

تا نرنجيدم نخنديدم ...!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1 دی1388 ساعت 16:18  توسط جاوید  | 


نمی‌دونم چه حس تلخیست که مرا در برگرفته، آسمان هم ابریست، این روز‌ها خوب به پنجره می‌تازد، شاید می‌خواهد باز به بازی با باران بروم ... دلش خوش است، از من که خبر ندارد
عصر سردی بود، هوا گرم کماکان، ولی تنم یخ زده، نه قدم زدم امروز نه حوصله‌ای داشتم ... صبح امتحانی دادم ... کلاس بعد را با استاد به بحث نشستم ... اخر مبحثی که درس می‌داد را در ترم پیشین خوانده و گذرانده بودم ... خوب با هم بحث می‌کردیم ... این هم کافی نبود .. دلم یک سیلی می‌خواهد، کسی مرا بزند که مرا دوست دارد، یک سیلی برایم کافیست، آخ که چقدر دلم تنگ شده ... نهار را شاید 20 دقه به 4 میل کردم ... اونموقع رسیدم به خونه، به بوفه دانشگاه رفتم، دلم هوای نوشیدنی کرده بود، ترجیح دادم چیزی ننوشم، حال خانه‌ام ... نهار خورده، تب کرده، بدن یخ زده .... الان هم باز هتفیلد می‌تازد، گاه که آرام ندارم، آرامم می‌دهد ... اما ... امروز فایده ندارد ...
خوابم برد .. خسته خوابیدم ... آرسنال 2 و لیورپول 1، صدایی که شنیدم از خواب پا شدم
سرم به شدت درد است، خواب مرا محو خود کرده است، آبی به صورتم می‌زنم، مسواکی می‌زنم ... الان هم این نوشته‌ها را اینجا نگاشتم
دردی مرا چیره نموده ... دردی که با نوشتن نمی‌توان نوشت ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 آذر1388 ساعت 23:57  توسط جاوید  | 


خنده هایم شکلاتی شده اند ... زیادی خالص ... تلخ !

می دانی ، هوای بهشت به سرم زده است ...

غمی که مرا فرا خواهد گرفت

وقتی بوی گل هایش نفس هایم را آلوده باشند ...

و من بغض خواهم کرد

و غرق در لذت خواهم شد ...

می گویند

آدمی به خدا نزدیک است ...

بسیار نزدیک ...

هر گاه که اندوهگین باشد ...

هرگاه به شدت اندوهگین باشد ...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آذر1388 ساعت 19:15  توسط جاوید  | 


قدم می‌زنم، همیشه یه مسیر چندین کیلومتری رو قدم میزنم، برای آرامش درونیم که کاملن آشفته است، آنکه نه چایی‌های فراوان آرامشش را فراهم می‌کنند، نه خنده‌های زهراگین‌ ِ جیمز هتفیلد که از درد بچه دورگه‌ای که پدرش رو از دست داده بود خندید، از درد خندید ! هوا گرم، ولی سردی و یخ بودن دستانم رو هنوز هم حس می‌کنم، گاه گرم می‌شوند، و گاه امیدوارتر از گذشته، ولی هنوز منتظر لحظه‌ای برای فشردن، فشرده شدن، و گرم شدن ....
گرمی ِ هوا جز عرق سردی بر پیشانی نشاندن چیزی برایم نداشت، قدم‌ها نیز مرا آروم نکرد، آنقدر که سر کلاس، هیچ مسئله‌ای را حل نکردم، آرام آن جلو، نشستم، آرام در حدی که جز خیره شدن با تابلوی خط خطی شده توسط استاد، کار دیگری انجام نمی‌دادم ...
آهنگی رو گوش می‌دهم، سردی نگاه رو بشکن ... فاصله سزای ما نیست ...

می‌خواهم خاطراتم رو مرور کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388 ساعت 9:44  توسط جاوید  | 


به یاد مادرانی که در زمان پیش و پس از انقلاب به پای برگشتن فرزندانشان در مبارزه با استبداد داخلی و تجاوز دشمن خارجی صبر کردند و در بی‌خبری از ایشان رنج بی‌شماری کشیدند!
به پاس صبر مادران آزادگان، مفقودان... شهیدان گمنام!
به حرمت نام مادر از هنگامی که فرزندش به دنیا می‌آید و به پای‌اش مثل شمع می‌سوزد...
...
انقلاب پیروز شد، جنگ تمام شد و این رنج برای مادرانمان همچنان باقی است!
...
هروقت کامران به دیدن‌مان می‌آمد، مادرش مدام در تماس بود تا مویی از سرش کم نشود.
جرم کامران و دیگر بازداشت‌شدگان مگر چه بود؟!
بانک آتش زدند؟ سنگ پرتاب کردند؟
در این مملکت رهبران ما این قدر در هاله‌ای از تقدس باید به سر ببرند که حتا "صدا"ی اعتراض و مشت‌های خالی را هم بر نمی‌تابند؟
حضرت علی در مواجهه با خوارج تا وقتی که شمشیر نکشیدند چه کرد؟ از حقوق شهروندی محرومشان کرد؟!
برخورد حضرت باقر با کسی که او را در جمع "بقر" خطاب کرد چه بود؟
...
شاید رهبران ما از از ائمه اطهار هم مقامشان بالاتر است یا این که ما و امثال کامران، نیروهای اپوزیسیون مسلحی هستیم که خود از آن بی‌خبریم!
...
در کنار حبس غیر عادلانه‌ای که کامران دارد متحمل می‌شود، مادری هم حضور دارد که هر ساعت دارد ذوب می‌شود و مثل مارگزیده‌ها به خود می‌پیچید!

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388 ساعت 21:6  توسط جاوید  | 


مدت‌هاست قلم به دست نگرفتم، تنها انگشتانم برای محاسبات به روی ماشین حساب می‌روند، چشم‌هایم شاید با دارو وایرایش شوند، شاید بعد‌ها جسمی به آنها اضاف کنم، کتاب‌هایم اینجا و آنجا افتاده‌اند، کیفم کنج اتاق، برنامه‌های کلاسم و روزهای خالی‌ای که نمی‌ماند و برای کلاس فردا ذخیره سازی می‌شود

کمتر نوشتم تا کنون، زندگیم رنگ پیدا کند می‌نویسم، اکنون خاکستریست، رنگ همین سکوتم، سکوتی که هنوز جوابش را نشنیدم

دارم خودم را خط خطی می‌کنم، اینجا و آنجا پرسه می‌زنم شاید نشانه‌ای پیدا کنم، آدرس‌ها را روزی چندین بار وارد می‌کنم شاید خبری خوب بشنوم، گوشی‌ام هنوز نام زیبایش را به خود ندیده، گوشم، مدت‌هاست در منتظر شنیدن صداییست و تنها چیزی که اکنون باقی می‌ماند سکوت شبانه‌ی من است !

سرد است، هوا را نمی‌گویم، بدنم را می‌گویم، مثل قهوه سرد، هنوز تلخ نیستم، امید دارم، مثل قهوه تلخ نشوم، امید دارم این بدن سرد، روزی گرم شود

 

تنها همین: انگار سالهاست که خوابیده ام ... نمی دانم اینجا کجای دنیاست ... فقط بیدارم نکن ! می خواهم آنقدر بخوابم تا دنیا تمام شود ... آنقدر که خدا بیدارم کند ... تا از او بپرسم ... چرا ؟!...

+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388 ساعت 22:18  توسط جاوید  | 


از نور آموختم ؛

كه سكوت كنم ...

و از سكوت ؛

كه پذيرا باشم ...

راهی طولانی در پيش است ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388 ساعت 19:17  توسط جاوید  |