تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








همونطور که قول داده بودم، بالاخره موفق شدم از این گربه عکس بگیرم

حالا اون انگلیسیه، واقعن یعنی " همونطور که قول داده بودم " ؟ آخه تو یه فیلم همچین چیزی شنیدم، همین بود، قبلن از " As I promise " استفاده می‌کردم، وی خوب این اصطلاحات جالبترن

خوب دوتا عکس از گربه گذاشتم، گربست دیگه

عکس اول ------------ عکس دوم

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388 ساعت 21:39  توسط جاوید  | 


چندی پیش بود، شاید چند روز پیش، یک هفته پیش یا بیشر، تنها خونه بودم، خسته از خوندن کتاب‌های قطور که تنها برای محاسبات خلق شده‌اند و قبل از محاسبات، تنها فهمیدن خواسته سوال، سوال حل شده پیش روی داشتی. هیچ‌کس خونه نبود، یک لیوان چایی هم نبود، شاید تا نیم ساعت دیگه اعضای خونواده میومدن، پس چایی دم کردن فکر خوبی بود، لحظه‌ای استراحت از درس، و سپس نوشیدن یک لیوان چایی ...

یخچال رو باز کردم، این ماهی‌ها، ماهی‌های مخصوص به سیخ کشیدن، پاک شده و آماده، یک سیخ، آنطرف آشپزخانه، و یکی از این ماهی‌ها، جالب به نظر می‌رسید ...

زیر درخت خرما، آنجا که مقداری نمناک است، گربه‌ای دراز کشیده،‌گربه‌ای که چندیس در حیاط خانه ما زندگی می‌کند و اکنون بچه‌هایی دارد، دو بچه گربه کوچولو، این گربه مدت‌هاست با ما دوست شده، و اینبار، به نظر مثل همیشه گرسنه بنظر می‌رسید، آره، یه ماهی کوچولو می‌خواست، کافی بود برم یخچال و یک وعده غذا هم برای گربه آماده کنم

ماهی رو در دهن گرفت، و رفت، آره، گربه یه مادر بود، بچه‌هاش منتظر، و این گربه، همیشه پس از سیر کردن شکم بچه‌هاش، خودش میومد و همونجا دراز می‌کشید، و غذای خودش رو می‌خورد، و می‌خوره، آخه هنوزم هست، هنوزم زیر همون درخت خرما، میاد و دراز میکشه، با چشم‌های سبزش و بدن لاغرش، همون گربه‌‌ای که تا چندی پیش، خیلی تپل بود، شاید پس از بزرگ شدن بچه‌هاش، دوباره همون گربه تپل و چاق بشه، شاید دوباره، خودش هم غذا بخوره، آخه همیشه می‌ترسه، شاید چند دقه دیگه که بچه‌هاش صداش کردن، غذایی نداشته باشه و خودش غذاها رو خورده باشه، شاید به همین دلیل باشه که با وجود غذا، این گربه هنوز لاغره

پ.ن: امتحان دارم، باید حسابی درس بخونم، ولی خوب، تو این اوضاع، درس خوندن کمی سخت شده، نگرانی‌ها، سختی‌ها، کارها، اخبار و ....، اتفاقات اخیر رو میگم ............. ...... .....

پ.ن: الان رفتم ببینم گربه هستش یا نه، ولی نیستش، عصری ازش عکس می‌گیرم و اینجا میزارم

پ.ن: اسمش گربست، یعنی ما گربه صداش میکنیم، بهش میگیم گربه، خودش متوجه می‌شه

پ.ن: گربه به زبون محلی بوشهری میشه گلی

پ.ن: صبح رفتم یه امتحان دادم، هر چند این امتحانه رو به عنوان امتحانات حساب نکردم، به هر حال مسیر رفت و برگشت و یک ساعت و نیم جلسه امتحان، باید استراحت کنم، و سپس بشینم سر درسام، البته ابتدا نهار بخورم، پس تا بعد 

** اینو هم بگم، تابستونتون مبارک، شاید افرادی که در شهرهای دیگه زندگی می‌کنن الان تابستونشون باشه، ولی اینجا، بیش از ۳ ماه هستش که تابستونه، و زیر پرتاب باد کولر، خنک میشیم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388 ساعت 13:57  توسط جاوید  | 


یه لیوان چایی تو دستم، حوصله درس خوندن هم نداشتم، صبح بود، هوا گرم، انرژی خورشید زیاد ...

رفتم تو باغچه، لیوان چایی تو دستم، باغچه‌ای که جز درخت لیمویی که مدت‌هاست تبر به تنه‌ی اون زدند و این درخت تنها سایه‌ای روی باغچه می‌ندازه، چیزی تو باغچه نیست، یادمه قبلن پر از گل بود، ولی بخاطر ساخت و ساز همسایه‌ها و پاشیده شدن سیمان زمینش دیگه بدرد نمی‌خوره!

یه قاشک، یه پیچ‌گوشتی، قسمتی از زمین خوبه، میشه براحتی با قاشق اون رو کند، ولی قسمت دیگش چی ؟ با پیچ گوشتی ضربه می‌زدم، چه خاک تشنه بود

این آفتاب، این موقع صبح هم همه آب بدنم رو تبخیر کرده بود، زمین جای خود داره، چندین بار چاله‌هایی رو که کندم با آب پر کردم، لیوان چایی دیگه چایی نداشت، تموم شد! زمین سیر نشدنی بود، از این چاله به اون چاله می‌رفتم آب بریزم، اون چاله خشک می‌شد، فایده نداشت،‌ زمان داشت می‌گذشت، باید می‌رفتم درس می‌خوندم، چند‌تا عکس انداختم، همین، با مقدار کمی آی که تو چاله‌ها باقی مونده بود

رفتم تو خونه، یه لیوان چایی، این بار با سه تا قند!!

کتابم رو باز کردم و مسایلی که نیاز به تمرین بسیار و خطاهای بسیار جهت درک اون داشتم و فهمیدن درس

اینم از آدم آبی ==> روی آدم آبی کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388 ساعت 21:48  توسط جاوید  | 



به آرامی آغاز به مردن می کنی اگر سفر نکنی ...اگر چیزی نخواهی ,اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن می کنی... زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به ارامی آغاز به مردن می کنی...
اگر برده عادات خود شوی,اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی راتغییر ندهی,؛ اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی, یا
با افرادا ناشناس صحبت نکنی ... تو به ارامی آغاز به مردن می کنی.
اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش و از چیز هایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تند تر می کنند...دوری کنی ...!تو به آرامی آغاز به مردن میکنی. اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی؛آنرا عوض نکنی
اگر برای نامطمئن خطر نکنی اگر ورای رویاها نروی,... به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی...
امروز آغاز کن !
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن.
+ نوشته شده در  شنبه 19 اردیبهشت1388 ساعت 12:0  توسط جاوید  | 


مثل همیشه، با صورتی سفید رنگ و همیشه چرب، همون لبخند رو لباش بود، خوب بهش نگاه کردم، داشت با دوستش حرف میِ‌زد، به سختی شناختمش، مدت‌ها بود ندیده بودمش و این دلیل اصلی نبود، ریشاش خیلی بلند شده بود، اصلاح نکرده بود، خیلی تغییر کرده بود، دوستش رفت، فاصله‌م رو حفظ کردم، برگشت و به من خیره شد و من به او، لبخندی زد و با لبخند بهش جواب دادم، اومد طرفم، سال جدید تحصیلی رو تبریک گفت، و خوشحال از دیدار پس از چند وقت

کمی به عقب برگردیم، من سال سوم و اون سال اول تحصیلی، استاد ریاضی رو دیدم، کلاس نداشتم اون ساعت، و من و استاد که چندیست هم رو می‌شناسیم رفتیم سره کلاس، آره کلاس ریاضی پیش بود، با دانشجو‌های ورودی جدید، قبل از شروع درس، همیشه کلاس شلوغه، و اون یه کاغذ پیشنهاد داد، گفت کاغذ می‌خوای بنویسی؟ مرسی، ولی .....

گذشت، کلاس عمومی، بله، اون هم با من کلاس داشت، تاریخ تحلیلی، و با هم بیشتر آشنا شدیم، در مورد رشته‌ای که درس می‌خوند اطلاعات می‌خواست، چون من سال بالایی بودم، و بیشتر آشنا شدیم و در آخر شدیم دوستای هم‌دیگه، چندی بعد، دوستش هم بر اثر یه اتفاق تلخ، به جمع ما پیوست، نیاز به کمک داشتم من، و دوستش رو معرفی کرد اما نشد ........ حالا گاهی اوقات که تو دانشگاه یه زمان با هم کلاس داریم، بین کلاسا میاد موازنه کمک می‌گیره، همه گلایه دارن از استادا ....

برگردیم داستان اصلی، با ریش‌های بلند ...

- چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ لباسات هم سیاهن

خیلی تلخه بپرسی پرسیدن این قضیه، حس تلخی داره

* نه چیزی نشده، همینطوری گذاشتم بلند شن. لباسام هم بهم میاد دیگه، خوشتیپ شدم دیگه

- خوب کسی رفته خدایی نکرده ؟

* آره، بابام

بهت کرده بودم، نمی‌دونستم چی بگم، باباش حالش خوب بود، مشکلی نداشت، جوون بود، و ناخواسته پرسیدم

-کجاااااا

* اون دنیا

مدتی سکوت بینمون گذشت، و سپس همون حرفای همیشگی، شاید، همین متاسفم و .... رفتیم نشستیم، کجا نشستیم حالا، زیر یه درخت، رو چمنا، دانشگاه کوچیک ما، تنها زمانی که کمی گل و گیاه و درخت و سایه داره و میشه بیرون از کلاسا قدم گذاشت همین سه ماه زمستونه

حرف زدیم، خیلی حرف زدیم، پدرش، هفمین روز از ماه امام حسین، در بمب گذاری کشته شده بود، پدرش رفته بود زیارت امام حسین، و همون بمب گذاری که در خبر‌ها اعلام کردن چهار نفر بوشهری در اون کشته شدن ...

و حسه تلخه رفتن پدر ................

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388 ساعت 14:10  توسط جاوید  | 


نامه‌ای که به یه دوست می‌نویسی، دوستی که دوستش می‌داری، خیلی قشنگه، ولی هیجان، استرس و ... جوابی که در انتظار اون نامست، باید قوی بود و انتظار هر گونه مجازاتی رو داشته باشی، و یا شادی‌ای که تو رو در آغوش می‌گیره

خوندن نوشته‌های شخصی که دوستش می‌داری، شعرهای زیبایی که قدرت درک بالایی می‌خواد، خوندنشون، چه شادی‌ای به آدم می‌ده

خدایا، به تو توکل کردم، کمکم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 21:8  توسط جاوید  | 


اینجا، با نگاهم به آسمان

اینجا، تنها ....

اینجا، من، با لبخند

خوبی‌ها را، برایت آرزو میکنم

قشنگی و لطافت آرزوها، زیبایی‌ها را

برایت دعا میکنم

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387 ساعت 18:51  توسط جاوید  |