تبليغاتX
من‌ها
این من من‌ها را می‌نویسد یا من‌ها من را، من نه منم !


من‌ها








خوب من، کاش از این فاصله حس می‌کردی

لحظه‌هایم همه از غیبت تو دلگیرند ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت 12:2  توسط جاوید  | 


بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده

فکر نکن بی‌وفا هستم، دلم از سنگ نشده ...

اعتراف می‌کنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم

باور نمی‌کنم اینک بی‌توام ...

کاش می‌شد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری

کاش می‌شد بیایی و لحظه‌ای مرا ببینی

تا دوباره به چشم‌هایت خیره شوم، تا بر همه‌ی غم و غصه‌های بی تو بودن چیره شوم ...

کاش می‌شد دوباره بیایی و لحظه‌ای نگاهت کنم، با چشم‌هایم نازت کنم

در حسرت چشم‌هایت هستم، چشم‌هایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه می‌شد

بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم هوایت را کرده

در حسرت گرمی دست‌هایت، تا کی باید خیره شوم به عکس‌هایت، هنوز هم عاشقم، عاشق آن بهانه‌هایت ...

کاش بودی، به بهانه‌هایت نیز راضی بودم، کاش بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم

هرچه خواستم از تو بگذرم، از همه چیز گذشتم جز تو

هر چه خواستم فراموشت کنم، همه را فراموش کردم جز تو

هر چه خواستم به خود بگویم هیچگاه ندیدم تو را، چشم‌هایم را را بستم و باز هم دیدم تو را

هر چه خواستم دلم را آرام کنم، آرام نشد دلم و بیشتر بهانه‌ی تو را گرفت

هرچه خواستم بگویم بی‌خیال، بی‌خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی‌کنی رفتم ...

می‌خواستم با تنهایی کنار بیایم، دلم با تنهایی کنار نیامد

می‌خواستم دلم را راضی کنم، یاد تو باز به سراغم آمد، می‌خواستم از این دنیا دل بکنم، دلم با من راه نیامد ...

 

بگذار اعتراف کنم که دلم در چه حالیست، بدجور از نبودنت شاکیست

هرجا هستی، برگرد که اصلن حالم خوب نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1391 ساعت 12:2  توسط جاوید  | 


بعد از دو هفته, یه بار دیگه به کافی نت, یه سر زدم

خونه, مشغول به درس خوندن هستم, گاه سخت, گاهی کمی آسانتر از سخت

درس ها فرار, فرمول های آنچنانی, و کنکوری که هیچ چیز از اون, مشخص نیست, بگذریم, کنکور می گذرد

روزها, با درس خوندن, شب  ها, دیروقت, گاه بزور خواب میرم, رویاها, آرزوها, خواسته ها, طعم تلخی که هنوز اون رو به یدک میکشم, و امیدوارم این طعم و حس تلخ و سرد, روزی به پایان برسه

اینجا, نه بارونی میباره, نه هوا سرد میشه, هرچند, دیروز, بارون بارید! هوا کماکان گرم هستش! نمیدونم چرا!

خواستم بنویسم, و امیدوارم صدایم رو بشنوی

روزهایت شاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آذر1390 ساعت 10:57  توسط جاوید  | 


1024x768

به مناسبت یک آبان‌ماه

زندگی، شکل می‌گیرد، روزی که آرامترین آرام  ِ من، پا به این دنیا گذاشت، و آرام‌ترین آرامم را صدا خواهم زد، روزی که شادی را هدیه ساخت، با آن آرامش و مهربانی ِ خود.

دستانم، مدت‌هاست به فلم نرفته است، خط خطی‌های من را ببخش، و آن را باغی پر از گل تصور کن، این باغ را، در مزرعه زندگی، خواهم ساخت

شکل گرفت زندگی، با اولین گریه‌ی تو، به نشانه‌ی ورود، و سپس لبخند و خنده‌های پرنشاط که بر صورت زیبایت شکل گرفت.

این روزها، لبخند بر لبانم نشسته است، به مهربانی ِ آرام‌ترین آرام  ِ من، و لبخند، زندگی می‌بخشد.

ببخش بر من، خط خطی‌هایم را، می‌خواهم، این روز را، زیبایی ببخشم، و لبخندی بر لبانت، بکارم

روزهایت، شاد، شادی‌هایت برای تمامی لحظه‌ها، تولدت مبارک @};-
+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390 ساعت 18:3  توسط جاوید  | 


بعد از یک تلاش به نسبت نا موفق، که هرچند خود این تلاش، نتایج مثبتی نیز به همراه داشت - کنکور - ، تابستان رو شروع کردم، یک تابستان، با وجود کاراموزی و پروژه

یک نصفه شب برق پرید، بوشهر بودم اون موقع و فقط خبرش رو شنیدم، وقتی برگشتم خونه، دیدم سیستم اصلن روشن نمی‌شه، کمی بررسی، و نتیجه، سوختن پاور! علت پریدن برق گویا این بوده

بعدها فهمیدم مادربرد هم از بین رفته! سیستم نیز قدیمی، ارزش خرید یک پاور و مادربرد نداشت، بدون سیستم سر کنیم! لپ‌تاپ داداش کوچیکه رو که خودش خوابگاه بود، یک هفته قبل از اومدنش به خونه، قرض گرفتم تا به کارام برسم! و خودش تابستون به کل خونه بود، پس لپ تاپی بود برای تابستون، داداش کوچیکه هم امروز میره به درس و دانشگاهش برسه

با لپ تاپ تابستون رو شروع کردم، مشغول به کارای پروژه و بعدش نیز کاراموزی شروع شد، که به مدت 45 روز طول می‌کشید. و این 45 روز تموم شد!

با استاد تماس گرفتم، تهران بود، گفتم خودم نمیام،‌فرم‌ها و خود کاراموزی و پروژه رو می‌فرستم تا به دستتون برسه! یکی از دوستان رو زحمتش دادیم، اینکار رو برامون انجام داد، استاد هم عصبانی از حضور نداشتن خودمون ( نیست خودشون در طول انجام پروژه خیلی بودن و به سوالات جواب‌ها دادن ! )

گذشت، نمره رو داد، فرم‌های حاوی نمره به دستم رسید و بایستی می‌رفتم بوشهر! یک هفته پیش نیز پدر و مادر به بوشهر رفته بودن!

خاطرات جاده بگذرد و خدا رو شکر به خیر گذشت، به دانشگاه رسیدم و زود فرم‌ها رو تحویل دادم، قرار شد نمره‌ها رو وارد کنن، الان می‌بینم تنها یکی از درسا رو زدن و کاراموزی کماکان وارد نشده، باید با تماس تلفنی جویای قضیه بشم!

عصر رو پیش پدر و مادر سپری کردم، فصل برداشت محصول خرما بود

پدر: جاوید بریم باغ برای خرمای امسال، کمی خرما برداریم و بیایم

در باغ: سبد در دست، مشغول حرکت در زمین ناهموار، افکار، شدید مغشوش، یا همون پارازیتی، کلن جای دیگری بودم، مشغول راه رفتن! پایم گیر کرد، بین چوب‌های افتاده شده، باید می‌افتادم، تصمیم با من نبود، اتفاق بود، سبد رو ول کردم، با سرعت به زمین نزدیک شدم، خدا رو شکر دستانم بود برای برخورد نکردن صورتم با زمین، خداییش دستام درد گرفت!

پدرم یک بار تجربه دیدن دستان برده شده من بعد از عمل رو داشت، شاید گمان برد دستم بار دیگر شکسته! ( سری قبلی گیر کرد دستم، وگرنه نمی‌شکست به همین راحتی :دی )، بگذریم، زودی بلند شدم، گفتم خوبم، ولی شلوارم، نزدیک به کفش، خونی بود :دی، این خار لعنتی، کار خودش رو کرده بود ( خار نخل بزرگه )، ولی خوب، مهم نبود، فقط خون و خونی شدن شلوار

به کارمون ادامه دادیم، زود تموم شد و برگشتیم، فردای همان روز - پنج‌شنبه -، به سمت خونه حرکت کردیم، و این بود تجربه یک روز رفتن من به بوشهر


پ.ن 1: هدف فقط نوشتن بود

پ.ن 2: قضایای نمره دادن استاد به من و اتفاقاتی که پیش استاد افتاد و نبودن فرم پروژه و شاکی شدن استاد و سپس درست کردن یک فرم پرم پروژه جالب توسط استاد برای نمره دادن به دانشجو و دوباره شاکی شدنش از این موضوع، یه خاطره به یاد موندنی برای من و دوستم شده!


پ.ن3: هیچ‌وقت سیقت غیر مجاز، اونم توی پیچ و جاده‌ کوهستانی نگیرین، شاید سری بعدی نباشین که از خدا، بخاطر لطفی که برای زنده موندن دوباره بهتون کرده، تشکر کنین

پ.ن4: زمان زیادی تا فرستادن دفترچه اعزام به خدمتم نمونده، ولی دلیل اصلی نبودنم به این نیست، امیدوارم به زودی برگردم و شروعی دوباره اینجا داشته باشم


[گل]

+ نوشته شده در  شنبه 2 مهر1390 ساعت 15:8  توسط جاوید  | 


چقدر دلم هوای نوشتن کرده است، نوشتنی با رنگ و بویی آشنا

سیاه، سپید، خاکستری، رنگ‌های این‌ روز‌های زندگی

شب بیست و سوم که رسید، قرآن بر سر گذاشتم، نه بخشش گناهانم را خواستم، نه خواسته‌های دیگر، فقط تو را خواستم، از خدا خواستم مهرم به دلت بنشیند. چهره‌ی زیبایی ندارم، فیتنس مناسبی نیز، در کنار ساحل ِ دریا، یک ساحل شخصی ندارم، بدون کفش، پا بر شن‌های کنار دریا می‌گذارم. برای افطاری، تو را به کنار ساحل دعوت می‌کنم، با غروب دلنشین ِ دریا، به زیباییت قسم، زیبایی تو، مرا تسخیر نموده، به زیباییت قسم، به غروب آفتاب نمی‌نگرم، چشمان ِ من، در دوری چشمان ِ تو، می‌سوزد. شاید این غروب، غروب ِ چشمان ِ من باشد. سر سجده که نام تو را می‌خوانم، .......

دستم برای نوشتن گرم شده است، اما چه فایده، افسوس، این روزها، تو دیر به دیر، برای خواندن ِ دلتنگی‌های من، به اینجا سر می‌زنی!

[گل]


+ نوشته شده در  جمعه 4 شهریور1390 ساعت 17:44  توسط جاوید  | 


رنگ که ندارد، بی‌رنگ هست، گاه که می‌نویسم، شاید رنگی داشته باشد، اما دیده نمی‌شود، دستت را که پس کشیدی، دیگر نمانده‌ام، هستم، ولی چیزی از کم باقی نمی‌ماند
چشم‌هایم به رنگ ِ آتش، دیگر دستانم توان ِ بالا آمدن ندارد، پاهایم توان ِ راه رفتن ندارد
معادله‌ی ساده‌ایست، توان را می‌گویم! خیلی ساده‌ست
همه بی‌رنگ، حتا دلتنگی‌هایم برای نوشتن، برای تو!
و مانده‌ام تو چگونه زنده‌ای وقتی معنای ِ این همه را نمی‌فهمی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1390 ساعت 13:21  توسط جاوید  |